تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.
ایلنا با بدبختی به خودش پیچید و ناچار من من کرد:

- اما... اما... خانواده هایمان...

ویلیام جملۀ ایلنا را قطع کرد:

- خانم خانواده های ما مدتهاست که یکدیگر را می شناسند و هر یک احترام بسیاری برای دیگری قائلند. من اطمینان دارم که با توجه به اطمینان و دوستی که در میان این دو خانواده وجود دارد هیچ یک مخالفتی با یک گردش سادۀ دو نفر از اعضایشان با هم نخواهند داشت.

و بعد ویلیام آرام دست لی لی را در دستش گرفته بالا آورد و بوسۀ آرامی بر پشت آن زد:

- البته اگر شما شخصاً به من اطمینان ندارید و از گذراندن فردا با من ناراحت و مضطرب می شوید این بحث دیگری است.

ایلنا در حالیکه از آنچه که بود هم قرمزتر شده بود به سختی خندید:

- ابداً آقای هامند...

و بعد نگاه مستاصل و پر التماسی به اریک انداخت. اریک که بخاطر روند اتفاقات کاملاً از خود بی خود شده بود به سختی تکانی به خودش داد و دستش را بر شانۀ ویلیام گذاشت:

- ویلیام عزیز... اگر خانم ایلنا مایل به همراهی شما نباشند پافشاری بیش از حد شما حمل بر گستاخیتان خواهد شد و ایشان را خواهد آزرد... لطفاً بیش از اندازه به ایشان اصرار نکنید.

ویلیام با خونسردی ضربۀ دوستانه ای با کف دستش به میان کتفهای اریک زد:

- گستاخی و بی ادبی این است که حالا که شما ناچار به کنسل کردن قرار فردایتان در آخرین لحظه شده اید من بی تفاوت و خودخواهانه از کنار این موضوع بگذرم و خانم دانوان مجبور شوند فردا را بر خلاف تمایلشان در خانه بمانند. من تنها از سر ادب می خواهم مانع بر هم ریختن برنامه ها و کسالت ایشان شوم.

ویلیام با زدن این حرف با دقت در چشمان ایلنا نگریست تا اثر صحبتش را بر روی او ببیند و اریک با درماندگی به خودش پیچید. لی لی در پاسخ این صحبت ویلیام به ناچار لبخند زده با ادب بر روی زانوهایش خم شد:

- از لطف شما متشکرم آقا... اطمینان دارم که فردا هر دو روزی به یاد ماندنی و مفرح خواهیم داشت.

نوای آهنگی تازه و بسیار زیبا در تالار طنین انداخت. ویلیام شاد و سرمست از موفقیتش با لبخند رو به لی لی تعظیم کرده دستش را به سوی او دراز کرد:

- آهنگ بسیار زیبایی است خانم، آیا افتخار رقصیدن به من می دهید؟

ایلنا نفس عمیقی کشید، حالا که موافقت کرده بود که فردا را به تنهایی با ویلیام بگذراند بهتر بود که آن شب حداقل وقت بیشتری را با او سپری می کرد و او را کمی بهتر می شناخت. او دستش را در دست ویلیام گذاشت:

- با کمال میل آقا.

و سپس رو به اریک که کاملاً برجایش میخکوب شده بود سرش را به علامت خداحافظی تکان داد:

- اریک عزیز...

اریک بی حرکت و رنگ پریده بر جایش ایستاد و به زوج جوان که بازو در بازوی هم به صف رقصنده ها می پیوستند نگریست. وقتی که ویلیام با علاقۀ تمام لی لی را در میان بازوهایش گرفت و مسحور و مسخ شده در چشمان بی نهایت زیبای او خیره شد اریک به سختی لبهایش را گاز گرفت و به هم فشرد تا از شدت خشم و حسادت فریاد نکشد! با وجود تمام تلاشهایش برای بیرون راندن لی لی از قلب و فکرش حالا که ایلنا را در آغوش مرد جوان برازنده و بسیار موفقی مانند ویلیام می دید تمام وجودش از شدت حسادت آتش می گرفت.

برای یک لحظه اریک با فکر اینکه به جمع کسانی که می رقصیدند بپیوندد و لی لی را از میان بازوهای ویلیام بیرون بکشد و در عوض خودش با او برقصد قدمی به جلو برداشت ولی بلافاصله ایستاد، سرش را پایین انداخت و در حالیکه پلکهایش را به هم می فشرد چندین نفس عمیق کشید تا بر خودش مسلط شود. وقتی که تصمیم گرفته بود همه چیز را با ایلنا تمام کند می دانست که مردان جوان بسیاری در سر راه لی لی قرار خواهند گرفت و او نمی تواند مزاحم زندگی و خوشبختی او شود. اریک با خودش تصمیم گرفت که کاری که آغاز کرده بود را تمام کند و بدون اینکه بار دیگر به ویلیام و لی لی که با هم می رقصیدند نگاه کند برگشت تا به کنار تعداد دیگری از مهمانها برود.    

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 9:6  توسط قصه گو  | 

ویلیام که تا آن لحظه سکوت کرده بود پرسید:

- اریک می توانم بدانم در چه موردی صحبت می کنید؟

اریک که حضور ویلیام را کاملاً فراموش کرده بود به سوی او برگشت:

- من به ایلنا قول داده بودم که تعدادی از نقاط زیبای لندن که اغلب از دید گردشگران مخفی می مانند را به ایشان نشان بدهم، نقاطی که حسی از زندگی در لندن را به ایشان منتقل کند. اما متاسفانه نمی توانم فردا در سر قرارمان حاضر شوم.

ویلیام به ایلنا نگریست، برای یکی دو ثانیه سکوت بین آنها برقرار شد و بعد ویلیام آن را شکست:

- دوشیزه خانم اگر اجازه بدهید فردا من در خدمت شما خواهم بود و شما را با کمال میل برای گردش در لندن خواهم برد.

لی لی و اریک هر دو از شنیدن این پیشنهاد ویلیام درست مثل اینکه سطل آب سردی را بر روی سر هر کدام از آنها خالی کرده باشند وا رفتند. لی لی که اصلاً مایل نبود با مرد جوانی که تازه اندکی پیش با وی آشنا شده است در خیابانهای لندن پرسه بزند با درماندگی در ذهنش به دنبال راهی گشت تا پیشنهاد ویلیام را به صورت مودبانه رد کند. اریک هم که اصلاً انتظار نداشت پسر عمویش از این موقعیت چنین استفاده ای کند و ایلنا را به دام بیندازد پا به پا شد و در دل به خودش که پیش بینی چنین اتفاقی را نکرده و موضوع را مقابل ویلیام مطرح کرده بود ناسزا گفت.

اندکی بعد لی لی به خودش آمد، ویلیام با ادب و متانت و اریک با ناراحتی غیر محسوسی هر دو در انتظار پاسخ او بودند و او هنوز پاسخ مناسبی پیدا نکرده بود. ایلنا ناچار سرش را بلند کرد و در حالیکه گونه هایش اندکی گل انداخته بودند اولین جوابی که به ذهنش می رسید را به سختی زمزمه کرد:

- نمی دانم چطور از این لطف شما تشکر کنم آقای هامند عزیز... اما اجازه بدهید پیشنهادتان را رد کنم، من اصلاً نمی توانم به خودم اجازه بدهم که یک روز تمام وقت شما را بگیرم و مزاحم مشغله های فراوانتان بشوم.

اریک با شنیدن پاسخ لی لی لبهایش را جوید، تا جایی که او ویلیام را می شناخت وی بدون شک حتی قبل از اینکه لی لی این پاسخ را بدهد جواب مناسبی برای چنین بهانه ای آماده کرده بود! اریک ناچار برگشت تا به ویلیام نگاه کند.

چشمهای ویلیام هم به نوبۀ خود از شنیدن این جواب درخشیدند، همه چیز دقیقاً همانطور که او مایل بود پیش رفته بودند. ویلیام با محبت در چشمان لی لی نگریست و با لبخند آرامی گفت:

- دوشیزه خانم حتی وکیلها هم روزهایی را برای استراحت و تجدید قوا در نظر می گیرند. من از قبل هم تصمیم داشتم که فردا را به استراحت بپردازم و حالا موقعیتی پیش آمده است تا این استراحت بسیار مفرح و انرژی بخش باشد. لطفاً به من افتخار بدهید که فردا شما را همراهی کنم دوشیزه خانم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 2:42  توسط قصه گو  | 

         ویلیام نیز به علامت تایید سرش را تکان داده گفت:

            - اگرچه آقای هواردز چه در دادگاهها و چه در زندگی عادیشان مرد بسیار تندمزاجی هستند ولی بدون شک در شناختن قانون و دقت عمل در میان تمام قاضی های دیگر بی مانند بودند. خوب به خاطر می آورم که حضور در جلسات دادگاه ایشان برای همۀ ما حکم مهمترین بخش آموزش را داشت... و وکالت در یکی از این جلسات حکم بدترین کابووس را!

            ویلیام به ایلنا که یکبار دیگر با شگفتی به او می نگریست نگاه کرد و بلافاصله توضیح داد:

            - آه... معذرت می خواهم خانم... من در رشتۀ حقوق در دانشگاه لندن تحصیل کرده ام و در حال حاضر به وکالت مشغول هستم. به همین خاطر است که در مورد آقای هواردز و جلسات دادگاههایشان اطلاعات نسبتاً زیادی دارم.

            ایلنا با کنجکاوی گفت:

            - از توضیحتان متشکرم آقای هامند... آیا می توانم بدانم چه چیز دادگاههای آقای هواردز را این طور منحصر به فرد می کرد؟

            ویلیام یکی دو ثانیۀ کوتاه در ذهنش به دنبال پاسخ مناسب گشت و سپس جواب داد:

            -آقای هواردز آشنایی بی نظیری با قوانین حقوقی و جزایی داشتند خانم... و دقت ایشان مورد ستایش تمام افرادی که ایشان را می شناختند بود. به خاطر همین دقت بی نظیرشان ایشان به سرعت به حقیقت پشت هر ماجرایی پی می بردند.

            ویلیام لحظه ای سکوت کرده لبخند پر مفهومی زد:

            - اگر راستش را بخواهید بین کسانی که ایشان را می شناختند به شوخی این طور شایع بود که ایشان قرار دادی با شیطان دارند که بواسطۀ آن می توانند فکر تمام حاضران در دادگاه را بخوانند!! در هر حال... برای جلسات دادگاه آقای هواردز باید بخصوص با آمادگی چند ماهه و بسیار بالایی حاضر می شدی و با احتیاط کامل از موکلت دفاع می کردی زیرا به محض اینکه ایشان خدشه ای در دفاعیات شما می یافتند، و می توانید مطمئن باشید که هیچ اشتباهی از چشم ایشان به دور نمی ماند، با سخنها و دلایلی بسیار نیشدار و قوی وکیل و موکل بخت برگشته را به کلی درمانده می کردند! سرافراز بیرون آمدن از یکی از دادگاههای آقای هواردز حکم فارغ التحصیلی از دانشکدۀ حقوق را داشت.

            لی لی بی اختیار لبخند زد:

            - جداً جالب است.

            اریک که مدتی بود در سکوت به صحبتهای ویلیام گوش می داد کمی پا به پا شد. مدتها پیش به ایلنا قول داده بود که او را برای گردش در لندن ببرد و وقتی که لیلیان آنها را به لندن دعوت کرده بود لی لی از او خواسته بود که فردای روز مهمانی برای این گردش بروند و او هم موافقت کرده بود. اما پس از اتفاقهایی که در مهمانی آقای پینفولد افتاده بودند او تصمیم گرفته بود که هر طور که بود از زیر رفتن به این گردش شانه خالی کند و حالا بهانۀ مناسبی برای این کار یافته بود. اریک با چهره ای گرفته به ایلنا نگریست:

            - ایلنای عزیز... لازم است که در مورد قرار گردش فردایمان با شما صحبت کنم.

            لی لی با کنجکاوی به اریک نگریست:

            - حتماً ... آیا همه چیز مرتب است؟

             اریک سرش را به تلخی تکان داد و آرام گفت:

            - اگر راستش را بخواهید من ناچارم که قرارمان را بر هم بزنم... پدربزرگ مایلند که فردا برای دیدن آقای هواردز به عمارت ایشان در حومۀ لندن بروند و از من خواسته اند که برای مراقبت از ایشان و عیادت از آقای هواردز ایشان را در این سفر کوتاه همراهی کنم.

            ایلنا با دلتنگی سرش را به زیر انداخت، مدتی بود که احساس می کرد اریک از او دوری می کند و با او به مراتب سردتر شده است و تنها حدسی که در این مورد می زد  مربوط به اتفاقی بود که در عمارت آقای پینفولد بین او، هنری و اریک رخ داده بود. او حدس می زد که اریک به شدت از روبه رو شدن با هنری بخاطر وی آزرده شده و در نتیجه تصمیم گرفته است فاصله اش را با او هرچه بیشتر کند تا جلوی رخ دادن مجدد چنین اتفاقهایی در آینده را بگیرد. لی لی بلافاصله سرش را بالا آورد و نگاه مهربانی به اریک کرد:

            - البته اریک عزیز... من کاملاً شرایط شما را درک می کنم. بودن شما در کنار پدربزرگتان و سلامتی ایشان بسیار مهم تر از گردش در لندن است. شاید بار دیگر که هر دو در لندن بودیم برای تفریح رفتیم.

            اریک با دقت در چشمهای آسمانی ایلنا نگریست و غم و دلتنگی که در کنج آنها لانه کرده بودند را دید، چقدر دوست داشت فردا با لی لی به گردش می رفت و از بودن در کنار این دختر زیبا و مهربان لبزیز از لذت می شد و او را نیز شاد می کرد... ولی نمی توانست پا به روی تمام تصمیمها و عقایدش بگذارد و همه چیز را بر هم بزند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 2:2  توسط قصه گو  | 

          ویلیام نیز به همان سمت نگریست و به سرعت اریک که از دور به آنها می نگریست را یافت. از آنجا که اریک مستقیم به آنها می نگریست آن دو هر کدام با سر اشاره ای مودبانه به او کردند. اریک که از دیدن آن دو در کنار هم کنجکاو شده بود به راه افتاد تا به آنها ملحق شود. ایلنا که بار دیگر متوجه همراهش شده بود با کنجکاوی از او پرسید:

            - من افتخار ملاقات با مادربزرگتان را داشتم آقای هامند ولی فکر نمی کنم پدربزرگتان در این جشن حضور داشته باشند، آیا حال ایشان مناسب است؟

            ویلیام لبخند محزونی زد و زمزمه کرد:

            - پدربزرگ سالهاست که بخاطر کهولت سن و وضعیت جسمی نامناسبشان در اکثر مهمانیها شرکت نمی کنند، ایشان تنها در مهمانیهای مهم خانوادگی مانند سالگردهای مختلف و یا جشنهایی که در دربار برگزار می شود آن هم برای زمانی کوتاه حضور پیدا می کنند. امیدوارم که قبول کنید که ایشان به هیچ عنوان قصد بی احترامی به خانوادۀ شما را نداشتند و تنها از سر ناچاری امشب در اینجا حضور ندارند.

            ویلیام برای لحظاتی سکوت کرد و به ایلنا که با دلسوزی و اندوه به او می نگریست نگاه کرد و بعد ادامه داد:

            - البته مادربزرگ هم مدتی است که به ندرت در مهمانیها شرکت می کنند. از آنجا که تمام خانوادۀ هامند و بخصوص ایشان احترام خاص و ویژه ای برای شما و خانواده تان قائل هستند، مادربزرگ امشب در اینجا حضور دارند.

            ایلنا با احترام دو سوی دامنش را بالا گرفت و کمی در مقابل ویلیام بر زانوهایش خم شد:

            - از لطفی که به من و خانواده ام دارید بسیار متشکرم آقا. پذیرایی از شما و مادربزرگ گرامیتان افتخار بزرگیست.

            ویلیام هم با ادب در مقابل لی لی خم شد. اریک به کنار آنها رسید و با کنجکاوی آمیخته به سبکبالی به آن دو نگریست:

            - عصر بخیر ایلنای عزیز... عصر بخیر ویلیام.

            لی لی و ویلیام هر دو پاسخ اریک را دادند. سپس اریک رو به ویلیام گفت:

            - می بینم که با ایلنای عزیز و نازنین آشنا شده اید.

            ویلیام با لذت و علاقه در چشمهای بسیار زیبای لی لی نگریست:

            - همین طور است... نتوانستم در مقابل وسوسۀ آشنایی با چنین دوشیزۀ جوان دوست داشتنی و زیبایی مقاومت کنم و در ضمن باید صحت تحسینها و تمجیدهایی که دائماً در مورد ایشان می شنیدم را خودم شخصاً می آزمودم.

            ویلیام نفس عمیقی کشید:

            - خوشحالم که می بینم این بار تمام تعریفها درست و به جا بوده اند.

            گونه های ایلنا کمی گل انداختند و خودش با خجالت سرش را پایین انداخت. اریک نیز به نوبۀ خودش با ناآرامی کمی پا به پا شد. ویلیام نگاهی به آن دو انداخت و تصمیم گرفت جو صحبتها را عوض کند. او رو به اریک پرسید:

            - حال پدربزرگ چطور است اریک؟

            اریک با دلتنگی نفس عمیقی کشید:

            - خوب است... البته تا جایی که در این سن و سال و شرایط بدنی خوب معنی می دهد!

            ایلنا با دلسوزی به اریک نگاه کرد و در حالیکه به ویلیام اشاره می کرد آرام زمزمه کرد:

            - ایشان برای من گفتند که پدربزرگتان نمی توانند در مهمانیها شرکت کنند... جداً متاسفم که می شنوم ایشان ناخوش هستند.

            اریک لبخند مهربانی به ایلنا زد:

            - متشکرم ایلنای عزیزم... بهتر است که ما همگی واقع بین باشیم و قبول کنیم که پدربزرگ سالخورده و فرتوت شده اند.

            مثل اینکه ویلیام چیزی را ناگهان به خاطر آورده باشد رو به اریک با لحنی ناراحت و آرام گفت:  

            - شنیده ام که آقای هواردز (۱) به شدت بیمار و بستری شده اند.

            اریک سرش را به تلخی تکان داد:

            - همین طور است... پدربزرگ از شنیدن این خبر بسیار ناراحت بودند.

            ایلنا با تعجب به اریک و ویلیام نگریست. اریک که متوجه او شده بود در جواب نگاه او گفت:

            - آقای هواردز از دوستان قدیمی و بسیار خوب پدربزرگ و از قاضی های بسیار عالی، دقیق و با سابقۀ نظام قضایی انگلیس بوده اند.

           

            (۱) Howards 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 10:14  توسط قصه گو  | 

          ایلنا با تعجب بیشتری سرش را خم کرد و در چشمان مرد خیره شد. مرد جوان خندۀ کوچکی کرد و ادامه داد:

            - یکی از این سخنها در تحسین هوش فراوان شما و علاقه اتان به حل معما بود دوشیزه خانم... آیا اجازه می دهید خودم این سخن دوستم را قضاوت کنم؟

            ایلنا شگفت زده سرش را تکان داد، مثل اینکه شک داشت که جملات مرد جوان را درست شنیده است:

           - معذرت می خواهم؟!...

            مرد جوان با شیطنت خندید:

           - آیا می توانید حدس بزنید من از چه خانواده ای هستم و با چه کسی نسبت دارم؟

            ابروهای ایلنا با تعجب بالا رفتند، تا آن روز هیچ مرد جوانی را ندیده بود که این طور در آشنایی اولش با دوشیزۀ جوانی جسور و بلند پرواز باشد... ولی این جسارت مرد نه تنها او را نیازرد بلکه او را کنجکاوتر کرد و شیطنتش را بر انگیخت. کاملاً معلوم بود که جوان شخصیت او را می شناسد و تک تک جملاتش را با فکر و ذکاوت انتخاب کرده است. ایلنا با کنجکاوی تصمیم گرفت کمی بیشتر در بازیی که مرد جوان آغاز کرده بود داخل شود.

            ایلنا با دقتی مضاعف سرتا پای مرد جوان را بررسی کرد، کاملاً معلوم بود که او از یکی از خانواده های بسیار متمول لندن است. ایلنا با خودش اندیشید، خانوادۀ متمولی در لندن که یکی از اعضای آن به خوبی مرا می شناسد؟ و بلافاصله فکری در ذهنش جرقه زد. لی لی همچنان که لبخند پیروزمندانه ای برلب داشت برای بار آخر همصحبتش را بررسی کرده تئوریش را سنجید؛ مرد جوان بسیار قد بلند و خوش اندام بود، درست مثل اریک و حالا لی لی می توانست حتی شباهتهایی را بین چهرۀ او و اریک ببیند و تشخیص بدهد. ایلنا با اعتماد به نفس زمزمه کرد:

            - اگر من بخواهم حدسی بزنم می گویم که شما یکی از افراد خانوادۀ اریک هامند و احتمالاً از نوه های آقای ادوارد هامند هستید.

             برق تحسین در چشمان مرد جوان درخشید و خودش بی اختیار به خنده افتاد:

            - عالی بود دوشیزه خانم... بسیار عالی بود... باید بگویم که شما لیاقت تمام تمجیدهایی که از شما می شود را دارید.

            ایلنا با ادب کمی بر زانوهایش خم شد. مرد جوان هم در پاسخ او نیم تعظیمی کرد:

            - من ویلیام (۱) هامند هستم دوشیزه خانم، پسر عموی اریک.

            لی لی با شنیدن این حرف کمی جا خورد، او تمام جزئیات داستان زندگی اریک را نمی دانست ولی آنقدر می دانست که روابط اریک و پدر مرحومش با عموی اریک چندان دوستانه نبوده و نیست. حتی والتر نیز روابط چندان مناسبی با جرمی هامند نداشت و او را مردی سست نهاد و بی اخلاق می دانست. عجیب بود که این مرد جوان این طور صمیمی در مورد اریک صحبت می کرد. صدای ویلیام رشتۀ افکار او را برید:

            - آیا اجازه می دهید بپرسم چطور به جواب سوال من پی بردید؟

            ایلنا به سختی لبخند زد:

            - از دیدن ظاهر شما حدس زدم که باید به یکی از خانواده های بسیار سرشناس و متمول لندن تعلق داشته باشید آقا... و من افتخار آشنایی با افراد زیادی از این خانواده ها را ندارم. من شما را با افراد معدودی که می شناختم مقایسه کردم و باید بگویم شباهتهایتان به اریک از همه واضح تر بودند.

            ویلیام با تحسین به ایلنا نگریست، معلوم بود که از شنیدن پاسخ او لذت برده است. ایلنا برای فرار از سردرگمی فعلیش بی اختیار نگاهش را از ویلیام برداشت و به اطراف نگریست:

            - اما من اریک را در این جمع نمی بینم. اطمینان دارم که ایشان هم جزو مهمانان بودند...

            ویلیام هم به دنبال سخن ایلنا برگشت و با دقت با چشمهایش در جمع مهمانان گشت. لی لی زودتر از ویلیام اریک را یافت و اشارۀ مودبانه ای به سمتی که او ایستاده بود کرد:

            - اوه... آنجا... کنار مادربزرگتان و عمۀ من...

(۱) william

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 1:52  توسط قصه گو  | 

          ایلنا با گیلاس لیمونادی در دستش در مقابل یکی از پنجره های تالار ایستاد و به باغ عمارت لیلیان که آن شب با چراغهای مخصوص بیشماری روشن شده بود نگریست. نزدیک به دو ساعت از زمانی که اولین مدعوین وارد شده بودند می گذشت و حالا تمام مهمانها در تالار و عمارت حضور داشتند.

            لی لی با خستگی گردنش را به طرفین خم کرد تا کمی آن را ورزش دهد و از دردش بکاهد، مهمانی بزرگ و مجلل تا همین جا هم کاملاً توانش را گرفته بود و او نمی دانست چطور می تواند تا چندین ساعت دیگر این وضعیت را تحمل کند و همچنان شاد و سرزنده به نظر بیاید.

            تعداد افرادی که لیلیان و فردریک به این مهمانی دعوت کرده بودند از تمام جشنهایی که تا آن روز ایلنا در آنها شرکت کرده بود بیشتر بود. آنقدر زیاد که تا آن لحظه با وجود تمام تلاشش نتوانسته بود با تمام مهمانها از نزدیک آشنا شود و چندین جملۀ کوچک و مودبانه با آنها صحبت کند. اگرچه پیش بینی والتر درست از آب در آمده بود و تمام کسانی که با وی آشنا شده بودند زیبایی و وقارش را ستوده بودند اما لی لی احساس می کرد که غرور و تکبری در میان اشراف فاخر، متمول و متکبر لندن وجود دارد که حتی تمجیدهای گرمشان را پوچ و توخالی می سازد.

            آنچه که برایش عجیب و کمی دردآور بود این بود که حتی در اینجا هم تمام کسانی که ملاقات می کرد در مورد داستان شگفت زندگیش مطلع بودند و اغلب از او در مورد روند زندگیش سوالهایی می پرسیدند. عجیب بود که شایعات و داستانها چطور به این  سرعت در تمام نقاط پادشاهی بریتانیا پخش می شدند و شاخ و برگ می گرفتند! ایلنا با دلسوزی به پدرش اندیشید، بیست سال پیش وقتی که والتر خانواده اش را به یکباره از دست داده بود چقدر زندگی در زیر نگاههای قضاوتگر و کنجکاو مردمی که همگی تشنۀ شنیدن چنین داستانها و وقایعی بودند سخت و طاقت فرسا بوده است.

            ایلنا نفس عمیقی کشید و گیلاس شربتش را سرکشید، دوست نداشت که با ایستادن مقابل پنجره و کناره گرفتن از مهمانی لیلیان بیندیشد که با وجود تمام تلاشهایش در هر چه بهتر برگزار کردن این مهمانی او خسته و بی حوصله شده است. لی لی سرش را بالا گرفت و در شیشۀ پنجره تصویر ناواضح صورت و اندامش را برانداز کرد، دختر جوان لبخند خونسرد و آرامی زد و برگشت تا به مهمانی بپیوندد.

            به محض اینکه لی لی برگشت با مرد جوان بسیار مرتب و خوش لباسی که چندین قدم عقب تر از او ایستاده بود و وی را برانداز می کرد رو به رو شد. ایلنا با دیدن غریبه کمی جا خورد و با شگفتی و حتی اندکی ترس خودش را جمع کرد. کاملاً معلوم بود که مرد جوان به قصد دیدن او به آنجا آمده بود و حالا مدتی بود که پشت سرش ایستاده بود و در انتظار فرصتی برای آشنایی و صحبت با او وی را از پشت برانداز می کرد. مرد جوان لبخند خونسرد و پراعتماد به نفسی زد و قدمی به او نزدیک شد:

           - فکر می کنم شما دوشیزه ایلنا دانوان باشید؟...

            ایلنا بدون حرکت و مسخ شده، درست مثل اینکه حتی معنی جملۀ سادۀ مرد جوان را نفهمیده است، برجایش ایستاد و او را تماشا کرد. مردجوان بسیار قد بلند و خوش اندام بود،  صورت بیضی شکل و مردانه ای داشت، موهای سیاه نسبتاً بلندش را به دقت پشت سرش جمع کرده بود و لباسهای فاخر و گرانقیمتش کاملاً برازنده اش بودند.

            مرد که متوجه شوکی که به ایلنا وارد کرده بود شده بود گیلاسی که در دستش داشت را با حالتی دوستانه بالا آورده تکان داد و خودش با خندۀ آرام و صمیمانه ای بار دیگر پرسید:

            - این طور نیست دوشیزه خانم؟

            ایلنا به خودش آمده تکانی خورد و این بار در حالیکه گونه هایش کمی قرمز شده بودند با صدای آرامی که اندکی می لرزید پاسخ داد:

            - از این که جواب سوال اولتان را ندادم عذر می خواهم آقا.. همین طور است، من ایلنا دانوان هستم.

            مرد با خرسندی قدم دیگری به او نزدیک شده در فاصله ای مودبانه اما دوستانه از او ایستاد و سرش را با ادب کمی خم کرد:

            - از ملاقاتتان بسیار خوشبختم دوشیزه خانم... من سخنان بسیار جالبی در مورد اخلاق و شخصیت قابل تحسین شما شنیده ام و واقعاً مایل بودم که شما را از نزدیک ملاقات کنم!

            و بعد دست آزادش را کمی به سوی ایلنا دراز کرد. ایلنا با ناچاری دستش را در جواب او برای دست دادن به سویش دراز کرد و مرد جوان با علاقه آن را اندکی در دستش فشرد و رها کرد. لی لی که کاملاً از صحبتهای همراهش تعجب کرده بود با ناباوری پرسید:

            - شما سخنان بسیار جالبی در مورد اخلاق و شخصیت من شنیده بودید؟! می توانم بدانم از چه کسی و این سخنان شامل چه چیزهایی می شده اند؟

             چشمهای مرد جوان با سرگرمی و شیطنت درخشیدند:

            - از یکی از دوستان و فامیلهای بسیار عزیزم خانم...

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 5:1  توسط قصه گو  | 

         از آنجا که مهمانی در لندن بود و لی لی با مد لباسهای لندن آشنایی زیادی نداشت تصمیم گرفته بود که از بلند پروازی با رنگ لباسش بپرهیزد. او لباسش را از حریر سفید ساده ای سفارش داده بود و در عوض بعداً خیاط مخصوصش آن را با سنگدوزی و سوزندوزی های خاکستری براق بسیار زیبا و خوش سلیقه ای تزئین کرده بود.  

            پس از آنکه لی لی لباسش را پوشید او نیز با لذت و خرسندی صورت و موهایش را در آینه بررسی کرد. همه چیز همانطور که مایل بود مرتب و زیبا بود و او در مدل مو و آرایش بسیار جسورانه اش، جواهرات گرانقیمتش و لباس سفید بسیار زیبایش می درخشید. تنها چیزی که او را ناراضی می کرد تشویش و دلهره ای بود که در قلبش لانه کرده بود و آثارش  به وضوح در چشمهای زیبای آبیش دیده می شد!

            وقتی که ایلنا به همراه سایر خانمها به مردها که در تالار اصلی در لباسهای فاخر و خوش دوختشان در انتظار خانمها بودند پیوست مانند هر مهمانی دیگری آنها را بر جایشان میخکوب کرد. دختر جوان تمام زوایا و جزیئات صورتش را می شناخت و با شناخت قویی که بر رنگها و فنون نقاشی داشت به دقت می دانست که چگونه موها و صورتش را آرایش کند تا ابتدا با چشمهای بی نظیرش هر بیننده ای را مسحور و میخکوب کند و بعد از آن با تمام قدرت به بیننده نشان بدهد که تک تک اجزای صورتش بی نقص، رویایی و خوشتراش هستند و احتمالاً او زیباترین چیزیست که آن شب و در آن مهمانی خواهند دید!

            والتر که با تحسین و افتخار دختر زیبایش را برانداز می کرد پس از احوالپرسیهای متداول در اولین فرصت خودش را به ایلنا رسانید. او با محبت لی لی را در آغوش گرفته پیشانی او را بوسید. ایلنا با لذت چشمهایش را بست و بوی خوش عطر مردانۀ آشنای پدرش و گرما و صمیمت آغوش او را با تمام وجود به جان خرید. والتر متوجه ناآرامی دختر جوانش شد، او همچنان که دخترش را در میان بازوهایش نگه داشته بود در گوشش زمزمه کرد:

            - عزیزم چقدر زیبا شده ای، درست مثل هر مهمانی دیگری... می دانم که تمام مدعوین تو را دوست خواهند داشت و ستایش خواهند کرد.

            ایلنا سرش را بلند کرد و با لبخندی گرم و مهربان در چشمهای پدرش خیره شد. خوب می دانست که پدرش بیتابی او را احساس کرده و نگران اوست و حالا با این جملاتش می خواهد کمی از دلهره اش بکاهد. لی لی آرام زمزمه کرد:

            - مطمئنم که همه چیز عالی پیش خواهد رفت... به علاوه در طول مهمانی شما در کنارم خواهید بود که خودش بهترین دلگرمی است.

            والتر با دقت در چشمان دخترش نگریست، پس از چندین ماه زندگی در کنار ایلنا حالا چقدر راحت می توانست ناآرامی و هراسی که دخترش به سختی می کوشید از او و سایرین پنهان کند را در چشمان بی مانندش ببیند! والتر تصمیم گرفت ایلنا را بیشتر از این تحت فشار قرار ندهد و او هم این طور وانمود کند که دخترش کاملاً آسوده است. او همچنان که گونۀ لی لی را می بوسید او را به سمت مبلهایی که سایرین بر آنها نشسته بودند هدایت کرد:

           - حتماً عزیزم... حتماً.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 3:33  توسط قصه گو  | 

          آن روز عصر لیلیان و همسرش فردریک نیز برای صرف عصرانه به آنها ملحق شدند، آن دو هم از اینکه والتر و لی لی توانسته بودند به لندن سفر کنند بسیار خوشحال بودند. بخصوص همگی از حضور لی لی در جمع خانواده شان خرسند و هیجان زده بودند و تصمیم داشتند این اولین سفر او به لندن به عنوان عضوی از خانواده را به بهترین شکل برگزار کنند. ایلنا از شنیدن برنامه هایی که عمه ها و خانواده اش در آن چند روز برای سرگرم کردنش داشتند واقعاً شاد و هیجان زده شده بود. البته ظاهراً  لیلیان تصمیم داشت که مهمانیش را بسیار مجلل و با شکوه برگزار کند و افراد بسیاری را برای شرکت در آن دعوت کرده بود که کمی ایلنا را مضطرب می کرد.

            از فردای آن روز همانطور که لیلیان و سایرین گفته بودند برنامۀ شلوغ اما متنوع و دوست داشتنی تفریحها و سرگرمیهای لی لی آغاز شد. هر روز لی لی به همراه عمه هایش، دخترانشان و گهگاه مادربزرگش به گردش در نقاط دیدنی و باستانی لندن می پرداختند، لیلیان و سارا با توجه به موقعیت همسران و خانواده هایشان ترتیبی داده بودند که حتی از بسیاری از نقاط دیدنی که برای عموم آزاد نبود هم دیدن کنند. با وجود آنکه لی لی پیش از این هم بارها به همراه خانوادۀ رادفورد به لندن سفر کرده بود اما هرگز این طور منظم و با برنامه در پایتخت بزرگشان گردش نکرده بود. در انتها حتی تعدادی از باکلاس ترین فروشگاههای البسه، کیف و کفش و وسایل آنتیک معروف لندن نیز در لیست بازدیدهای آنها قرار داشتند که ایلنا دیدن آنها را نیز خالی از لطف نیافت.

            اگرچه برنامۀ گردشها گهگاه از نظر لی لی شلوغ و سرسام آور می آمد اما دقت و وقتی که عمه ها و دختر عمه هایش با محبت صرف تنظیم کردن و ترتیب دادن این گردشها کرده بودند برایش بسیار شیرین و باارزش بودند و او از این بابت بسیار سپاسگزار بود. والتر نیز به نوبۀ خود از اینکه ایلنا این طور در این سفر با خانواده اش گرم گرفته بود و در تفریحهایشان سهیم شده بود بسیار خوشحال بود. او در نورسهمپتن بارها احساس می کرد که لی لی با وجود تمام تلاشش برای جا گرفتن در جامعه همچنان اندکی تنها و پژمرده است و حالا از اینکه سرانجام دخترش را کاملاً سرزنده و شاد می دید غرق در لذت می شد.

            یک روز پیش از مهمانی یکی از خدمتکاران آقای هامند به والتر و لی لی اطلاع داد که اریک نیز طبق برنامه وارد لندن شده است و در منزل پدربزرگ و مادربزرگش به سر می برد. در ابتدا موضوع کمی برای ایلنا عجیب به نظر می آمد، او انتظار داشت که اریک ابتدا به دیدن آنها بیاید و بعد عازم عمارت پدربزرگش شود. اما والتر که به این موضوع عادت داشت برای لی لی توضیح داد که اریک تقریباً همیشه تمام وقت محدودش را در لندن به همراه خانوادۀ مادری و پدریش می گذراند و به ندرت به منزل مارگاریتا یا سایر اعضای خانوادۀ دانوان می آید.

            در روز مهمانی بزرگ مارگاریتا، ایلنا و والتر از صبح پس از صرف صبحانه به منزل لیلیان رفتند و سارا و خانواده اش نیز به زودی به آنها ملحق شدند. قرار بود که دو نفر از آرایشگران معروف و با تجربۀ لندن آن روز برای آرایش خانمها به عمارت لیلیان بیایند و در نتیجه مارگاریتا و لیلیان تصمیم گرفته بودند که تمام خانواده آن روز را در کنار یکدیگر و در عمارت لیلیان بگذرانند.

            با وجود آنکه از چندین روز پیش خدمتکارها سخت مشغول آماده کردن مقدمات مهمانی بودند اما آن روز هم در عمارت غوغا برپا بود. خدمتکارها و سرپرستان آنها همگی دیوانه وار مشغول کار و مهیا کردن آخرین تدارکات مهمانی بودند.

            نزدیک به ساعت ده صبح بود که آرایشگرها به همراه یکی از دستیارانشان به عمارت لیلیان وارد شدند و تقریباً بدون وقفه شروع به کار کردند. لی لی که تقریباً از دو هفتۀ پیش در مورد این مهمانی اندیشیده بود این بار هم طرح ساده اما جالبی برای موهایش در نظر داشت که آرایشگرش را در ابتدا به تعجب واداشت. لی لی پس از اندکی بحث او را متقاعد کرد که طرح او مبتکرانه تر و زیباتر از تمام طرحهایی است که آرایشگر پیشنهاد می داد و آرایشگر با اندکی دودلی مشغول به کار شد.  

            آرایشگرها و دختر جوان همراهشان همگی واقعاً سریع و ماهر بودند و در هر لحظه به موها و یا آرایش چندین نفر از خانمها رسیدگی می کردند که در جای خودش دیدنی و قابل ستایش بود. نزدیک به یک ساعت به آغاز مهمانی کار آرایشگرها تمام شده بود و خانمها با سرگرمی و خرسندی نتیجۀ کارهای آنها را بررسی کرده آخرین تغییرات کوچک مورد نظرشان را نیز درخواست کردند که ترتیب هرکدام از آنها نیز به سرعت داده شد. آرایش مو و صورت کاملاً نو و جسورانه ولی بسیار زیبا و پرفکر ایلنا به راحتی نه تنها تمجید آرایشگرها بلکه تحسین عمه ها و مادربزرگش را نیز به سرعت برانگیخت که باعث دلگرمی خود او شد. در آخر با کمک تعدادی از خدمتکارهای خصوصی لیلیان و دخترهایش خانمها یکی پس از دیگری مشغول پوشیدن لباسهای مخصوص مهمانیشان شدند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 23:4  توسط قصه گو  | 

         در نامه ای که لیلیان مدتی پیش برای والتر و ایلنا نوشته بود از آنها دعوت کرده بود که همگی برای مدتی به لندن و منزل او بروند و توضیح داده بود که مایل است به افتخار آنها مهمانی مجللی در منزلش برقرار کند. مهمانی لیلیان تنها چهارده روز پس از مهمانی آقای پینفولد بود و در نتیجه لی لی، پدرش و اریک تقریباً بلافاصله بعد از مهمانی برداشت محصول مشغول آماده کردن وسایل سفرشان به لندن شدند. اگرچه لی لی از اینکه یکبار دیگر باید در این زمان کوتاه در یک مهمانی بزرگ  که تقریباً هیچ یک از مدعوینش را نمی شناخت شرکت کند و بخصوص مرکز توجه مهمانی باشد خشنود نبود اما شوق دیدار دوبارۀ مادربزرگ، عمه هایش و خانواده هایشان او را در مورد سفر تازه به وجد آورده بود.

            قرار آنها بر این شده بود که چهار روز پیش از مهمانی والتر و لی لی به مقصد لندن حرکت کنند اما اریک به خاطر مشغله اش اندکی بیشتر در نورسهمپتن بماند. او مایل بود که یک روز پیش از مهمانی عازم لندن شود و سپس هر سه نفر دو یا سه روز بعد از مهمانی به همراه هم به نورسهمپتن باز می گشتند.

            والتر و لی لی در روز موعود به سوی لندن حرکت کردند. اگرچه سفر چند ساعته با کالسکه لی لی را آزار می داد ولی اشتیاق گذراندن تعطیلاتی مفرح در لندن و کنار خانوادۀ پدریش تحمل سختی سفر را بسیار آسانتر می کرد. حقیقت این بود که اگرچه لندن به نظر او شهر بسیار شلوغ و پر ازدحامی می آمد ولی او مشاهده و احساس هیاهو و غوغای زندگی جاری در آن را برای مدت کوتاه واقعاً دوست داشت. جالب اینجا بود که از نظر او لندن حتی بوی مخصوص به خودش را داشت؛ بوی عجیبی که به هیچ رایحۀ دیگری شبیه نبود، به محض ورود به لندن آن را احساس می کردی و البته بعد از ساعتی حضور در شهر کاملاً به بوی خاص عادت می کردی و دیگر نمی توانستی آن را تشخیص بدهی!

            قرار بود که آن دو در طول سفرشان بیشتر در منزل شخصی مارگاریتا مهمان باشند اما آن روز تصمیم بر آن بود که ناهار را در عمارت سارا صرف کنند.  لی لی و پدرش برای ناهار به منزل سارا وارد شدند، عمارت سارا همانطور که ایلنا انتظار داشت بسیار مجلل و زیبا بود اما به مراتب نوسازتر از چیزی بود که او تصور کرده بود. بعدها والتر برای او توضیح داد که از آنجا که همسر سارا، رابرت، پسر اول خانواده نبوده است عمارت اصلی خانوادگی به برادر بزرگش ارث رسیده است و رابرت و سارا بعداً این عمارت را از خانوادۀ دیگری خریداری و به میل و سلیقۀ خودشان بازسازی کرده و تغییر داده اند.

            صرف ناهار همانطور که لی لی انتظار داشت طولانی ولی دلچسب بود. در طول ناهار سایرین اغلب در مورد اخبار جدید لندن و نورسهپتن و افرادی که می شناختند صحبت می کردند. لی لی با کنجکاوی به صحبتهای آنها گوش می داد، بسیاری از افرادی که سارا و خانواده اش در موردشان صحبت می کردند برای او ناشناس بودند. ظاهراً والتر آنها را می شناخت ولی ایلنا هر از چندگاهی باید در مورد افراد مورد بحث سوالاتی می کرد تا از جریان صحبتها عقب نماند.

            پس از صرف ناهار لی لی و پدرش از سارا و خانواده اش جدا شدند تا به منزل مارگاریتا بروند. لندن زادگاه مارگاریتا بود و او تمام سالهای کودکی و جوانیش را در پایتخت گذرانده بود. اگرچه وی مدتی پس از ازدواجش به همراه همسرش به نورسهمپتن نقل مکان کرده بود تا در عمارت خانوادگی دانوان و در نزدیکی املاکشان ساکن شوند اما همچنان به لندن علاقه داشت. پس از فوت پدربزرگ ایلنا و ازدواج والتر از آنجا که لیلیان و سارا نیز هر دو به همراه خانواده هایشان در لندن زندگی می کردند مارگاریتا نیز تصمیم گرفته بود که بار دیگر به زادگاه و شهر مورد علاقه اش برگردد و زندگیش را در آنجا ادامه دهد. او به آسانی منزل شیک و بزرگی در یکی از محله های اعیان نشین لندن خریداری کرده و آن را با سلیقۀ خودش مبله کرده بود. منزل مارگاریتا اگرچه به بزرگی عمارت خودشان در نورسهمپتن و یا عمارت سارا در لندن نبود ولی برای زندگی یک نفر بسیار مجلل و وسیع بود و با سلیقۀ هنرمندانه ای تزئین و مبله شده بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 7:2  توسط قصه گو  | 

          ایلنا برای یک لحظه چشمانش را بست و از ته دل نفس عمیق ولی بی سر و صدایی کشید. او که هنوز هم باور نمی کرد همه چیز این طور خوب تمام شده باشد از خود بی خود دو قدم به در شیشه ای نزدیک شد و از پشت آن هنری را دید که از تالار خارج شد و در آن را نیز پشت سر خود بست. ایلنا در حالیکه لب پایینش را گاز می گرفت و چشمهایش را نیمه بسته کرده بود در دل زمزمه کرد " خدایا متشکرم".

            لی لی سپس به یاد اریک افتاد، او بی درنگ برگشت و با نگاه سرد، پر استفهام و حتی اندکی سرزنشگر اریک که مستقیم در چشمانش گره خورد رو به رو شد. ایلنا با خجالت نگاهش را از او دزدید و سرش را به زیر انداخت. او نفس عمیق و سنگینی کشید، هنوز هم به وضوح سنگینی نگاه اریک را بر روی خودش احساس می کرد. ایلنا با خجالت کمی سرش را بلند کرد، اریک همچنان که با کمی اخم به او می نگریست با بی صبری کمی سرش را به سویی خم کرده یکی از ابروهایش را اندکی بالا برد.  لی لی تصمیم گرفت که تمام حقیقت را برای اریک اعتراف کند و آرام گفت:

            - برای قدم زدن و هواخوری به باغ پشت عمارت رفته بودم. وقتی که می خواستم به داخل عمارت بازگردم هنری مرا در مقابل در غافلگیر کرد و با اصرار از من خواست که با او در این باغ خلوت به تنهایی قدم بزنم. من با این پیشنهاد او مخالفت کردم و از او جدا شدم اما وی به سرعت تقریباً به دنبال من دوید...

            ایلنا اندکی سکوت کرده یکبار دیگر در چشمان ناراحت اریک نگاه کرد، سکوت سنگین اریک واقعاً او را شرمنده کرده بود. ایلنا بار دیگر به سختی کوشید که جملاتش را مرتب کند و توضیح داد:

            - اریک واقعاً از اینکه شما را ناخواسته در مقابل هنری قرار دادم متاسفم... ولی هنگامی که او به دنبالم دوید واقعاً هراسان شدم. نمی توانستم با آن وضع آشفته و شرم آور به باغ اصلی و میان مهمانان بازگردم و در نتیجه تصمیم گرفتم که به امید یاری شما به این ایوان بیایم... باز هم از اینکه رفتار خودسرانه ای انجام دادم متاسفم.

            اریک با دلسوزی و اندوه به دختر لرزان، رنگ پریده و خجالت زده نگریست، اگر این موضوع دو ساعت پیش اتفاق افتاده بود او بدون شک لی لی را در میان بازوهایش می گرفت تا آرام کند و با محبت به او می گفت که هر وقت که به کمکش نیاز داشت از صمیم قلب هر کاری برایش انجام خواهد داد... و می گفت که خوشحال است که لی لی به او اعتماد دارد و در مشکلاتش بر روی کمکهایش حساب می کند. ولی حالا موضوع کاملاً متفاوت بود. در شرایط کنونیشان او حتی از اینکه با لی لی صحبت کند می ترسید چه رسد که او را لمس کند! وی در کمال ناخرسندیش دریافت که حالت درمانده و شکنندۀ دختر جوان که به او پناه آورده بود وی را حتی بیشتر به سوی او متمایل می کرد و این چیزی بود که او بعد از این نمی توانست تحمل کند.

            لی لی که سکوت سرد و سنگین اریک او را به طرز عجیبی بیتاب کرده بود با درماندگی قدم کوچکی به سوی او برداشت و دستش را با حالتی پر از پوزش و تمنا بر روی قلبش گذاشته با صدای لرزانی نالید:

           - اریک لطفاً مرا ببخشید. من نباید چنین رفتار خودسرانه ای انجام می دادم. پس از این هرگز شما را بدون مشورت با خودتان در مشکلاتم داخل نخواهم کرد...

            اریک خواست سرش را تکان بدهد و چیزی بگوید اما نه بدنش و نه زبانش هیچ کدام حرکتی نکردند. ایلنا از خجالت و ناراحتی در خودش فرو رفت و با صدایی که به سختی از گلویش بیرون آمد زمزمه کرد:

            - واقعاً متاسفم...

            و بی درنگ بر روی پاشنه هایش چرخید و به سرعت از ایوان خارج شد...

            اریک تمام توانش را در پاهایش جمع کرد اما تنها توانست قدم لرزانی به دنبال لی لی برود و بعد بر جایش ایستاد و در عوض در دلش نالید " لی لی.. عزیزم... صبر کن"

            زانوهای اریک در زیر وزنش لرزیدند و خودش خسته و خرد به نرده های ایوان تکیه داد و در خودش فرو رفت، چرا همۀ چیزها باید برای او به بدترین و عجیب ترین وضع پیش می رفتند؟! چرا باید اتفاق خوب و زیبایی مانند اینکه والتر فرزندش را دوباره بیابد برای او این طور دشوار و ناراحت کننده تمام شود؟! او دستش را بر روی پیشانیش گذاشت، احساس می کرد بدنش در تب می سوزد و ذوب می شود... باید این ماجرا را هر طور که بود تمام می کرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 12:53  توسط قصه گو  | 

          اریک همچنان که به شدت در فکر بود و لبهایش را می جوید در ایوان ایستاده بود و به دنبال بهانه هایی می گشت که بدون جلب کنجکاوی لی لی و والتر روابطش را با ایلنا کمتر کند. هر چه که بیشتر می اندیشید بیشتر از فکر زنندگی و غیر قابل قبول بودن احساساتش برای ایلنا مشمئز و مستاصل می شد... هرگز نمی توانست اجازه دهد که کسی در مورد دلبستگیش به ایلنا مطلع شود و باید به هر قیمتی زمام احساسات و قلبش را در دست می گرفت و همه چیز را تمام می کرد.

            همچنان که اریک بی قرار و آشفته در ایوان ایستاده بود اتفاق عجیبی افتاد؛ در ایوان به سرعت گشوده شد و ایلنا هراسان و درمانده خودش را داخل ایوان انداخت... اریک که تا آن لحظه دائماً به لی لی و بهانه هایی برای دوری کردن از او اندیشیده بود با دیدن وی با این وضع آشفته در ایوان از تعجب و ناباوری بر جای خودش خشک شد.

            ایلنا در حالیکه نفس نفس می زد و رنگش کاملاً پریده بود لحظه ای در مقابل در ایستاد و چشمهای مضطرب و درمانده اش را در چشمان گیج و مبهوت اریک دوخت... در نگاه دختر جوان چنان استاصال و التماسی موج می زد که اریک را حتی از آنچه که بود هم نگران تر و گیج تر کرد... سپس ایلنا بی درنگ به خودش آمد و با دو سه قدم بلند خودش را به نزدیک اریک و کنار نرده های سنگی رسانید و عملاً در کنار او سنگر گرفت.

            اریک همچنان با شگفتی و نگرانی به دنبال توضیحی در سکوت به ایلنا نگاه می کرد. ایلنا در مقابل نگاه پر استفهام اریک سرش را با درماندگی اندکی خم کرده کمی بغض کرد اما پیش از اینکه او بتواند کلمه ای توضیح بدهد هنری که کاملاً قرمز شده بود و خشم و عصبانیت در چشمانش موج می زدند به دنبال وی به ایوان دوید...

            با ورود هنری به ایوان هر دو مرد جوان عملاً از شدت تعجب از جاهای خودشان پریدند... در یک لحظه سوالی که اریک می خواست از ایلنا بپرسد ولی قدرت پرسیدن آن را نداشت در ذهنش پاسخ داده شد و قلبش شروع به تپیدن کرد، نمی توانست تحمل کند که هنری دختران جوان و بخصوص لی لی را بیازارد و تعقیب کند.

            اریک آرام خودش را راست کرد و در حالیکه نفسهای عمیقی می کشید تا خشمش را کنترل کند بی تزلزل و مستقیم در چشمان هنری که همچنان در آستانۀ در میخکوب شده بود نگریست. هنری نیز به نوبۀ خودش همچنان که دستگیرۀ در را در میان پنجۀ دستش می فشرد مقابل در ایستاد و با خشم و نفرت واضح و محسوسی در چشمان اریک خیره شد.

            ایلنا از دیدن این صحنه از ترس خواست قدمی عقب تر برود اما از پشت به نرده های ایوان خورد و متوقف شد، دقایقی پیش هنگامی که اریک را در ایوان عمارت دیده بود هرگز فکر نمی کرد که خودش او را در چنین وضعیت دشواری قرار دهد. وقتی که هنری او را در ورودی عمارت به دام انداخت و سپس در هیجان لحظاتی که مرد جوان با سرعت عملاً به دنبال او دوید لی لی متوجه شده بود که رفتنش به باغ اصلی عمارت و میان مهمانان اشتباه بسیار بزرگی است... نمی توانست اجازه بدهد که مردم شهر او را در این وضعیت آشفته و در حال گریختن از هنری جویس ببینند و در نتیجه تصمیم گرفته بود که به این امید که اریک همچنان در ایوان تنها باشد خودش را به او برساند.

            ایلنا یکبار دیگر به چشمان اریک و هنری نگریست، چشمان هنری وحشی و پر تنفر بودند و چشمان اریک با وجود تمام آرامش و خونسردی ظاهریشان پر اراده و پر از آتش خشم بودند. فکری از ذهن لی لی گذشت و بدنش را از ترس بی حس کرد، اگر میان اریک و هنری مشاجره و نزاع در می گرفت چه می شد؟

            ایلنا بدون آنکه لحظه ای از آن دو چشم بردارد از وحشت نفسش را در سینه اش حبس کرد، چرا با وجود آنکه می دانست اریک و هنری به شدت از یکدیگر بیزارند به خودش اجازه داده بود که اریک را این طور خودخواهانه در این ماجرا وارد کند و او را مقابل هنری قرار دهد؟ ایلنا با ناراحتی در دل به خودش نفرین کرد؛ اگر مشاجره ای بین هنری و اریک در می گرفت و سایر مهمانها از شنیدن سر و صدا به ایوان می آمدند نه تنها او به شدت خجالت زده می شد بلکه اریک نیز کاملاً شرمنده می گشت... و فقط خدا می دانست که بعد از آن چه شایعات وحشتناکی در مورد روابط او با هنری و اریک در میان مردم شهر بالا می گرفت! لی لی با بی قراری در دل نالید " خدایا خواهش می کنم... خواهش می کنم همه چیز بدون جنجال تمام شود..."

           دقایق به سرعت در سکوت سنگین و آزار دهنده ای برای هر سۀ آنها در ایوان می گذشتند... و سپس ناگهان در کمال تعجب ایلنا اوضاع دقیقاً همانطور پیش رفت که او آرزو کرده بود؛ هنری بدون آنکه کلمه ای صحبت کند و یا حتی به او نگاه کند بر پاشنه هایش چرخید و به تالار برگشته در ایوان را پشت سرش بست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 22:4  توسط قصه گو  | 

         در باغ کوچک پشت عمارت آقای پینفولد لی لی که نگران بود غیبتش پدر و دوستانش را نگران کرده باشد از الکس و دنیل خداحافظی کرده جدا شد تا یکبار دیگر به مهمانی بپیوندد. دختر جوان در مسیر سنگفرش اصلی که به عمارت منتهی می شد به سوی ساختمان به راه افتاد. لی لی آرام و با حوصله قدم می زد و با سرگرمی به اطرافش می نگریست تا از آخرین دقایق تنهایی و سکوت تمام لذت ممکن را ببرد.

            پیش از آنکه به ورودی عمارت برسد چیزی توجه او را به خودش جلب کرد، در ایوان یکی از تالارها در طبقۀ دوم عمارت اریک به تنهایی ایستاده بود و به دوردستهای شهر می نگریست. ایلنا ناخودآگاه همچنان که به بالا چشم داشت لحظه ای درنگ کرد و به خنده افتاد، اریک هم مثل او از هیاهوی مهمانان به تنگ آمده و به این ایوان کوچک و خلوت پناهنده شده بود!

            او یکبار دیگر به راه افتاد تا وارد عمارت شود، مایل بود که رز و سایر دوستانش را بیابد و به جمع آنها بپیوندد. ایلنا سبک و آرام از سه پلۀ سنگی آخر سنگفرش بالا رفت و درست در لحظه ای که خواست در شیشه ای عمارت را بگشاید هنری جویس با لبخندی وسیع آن را گشود و قدم به باغ گذاشت. با دیدن هنری ایلنا با چهره ای که مانند سنگ سفت شده بود دو قدم عقب رفت، اگر روزی می رسید که او مجبور نبود حداقل یکبار در طول یک مهمانی از چنگ هنری بگریزد قسم می خورد که فردای آن روز موهایش را نیمی حنایی و نیمی سیاه رنگ کند!

           هنری همانطور که در شیشه ای را پشت سرش می بست با سرگرمی گفت:

            - می بینم که شما هم برای هواخوری به این باغ خلوت و دلپذیر آمده اید دوشیزه خانم...

            لی لی با دودلی پا به پا شد:

            - همین طور است آقا.

            هنری لبخند خرسندی زد:

            - در این صورت اگر موافق باشید با هم همراه شویم و از مصاحبت هم در این باغ زیبا لذت ببریم.

            ایلنا بسیار جدی سرش را به علامت مخالفت تکان داد و کوشید که از سمت راست هنری عبور کرده راهش را به سوی در عمارت ادامه دهد:

            - متشکرم آقای جویس... ولی من برای مدتی در این باغ قدم زده ام و حالا مایلم که به باغ اصلی و به جمع مهمانان بازگردم.

            هنری به سرعت قدمی به سمت راست برداشته راه او را مسدود کرد:

            - دوشیزه خانم لطفاً پیشنهاد من را رد نکنید... مطمئنم که می توانید در این روز طولانی چند دقیقۀ دیگر از وقتتان را در این باغ و در کنار من بگذرانید.

            ایلنا با ناراحتی و رنگ پریده به دنبال بهانه ای در خودش فرو رفت. هنری که متوجه عدم رضایت دختر جوان شده بود به سرعت کوشید که جلوی هر نوع مخالفتی از سوی او را بگیرد. او بازویش را به دور شانۀ او حلقه کرد و او را آرام به سوی پله ها چرخانید:

            - مدت زیادی بود که مایل بودم با شما صحبت کنم دوشیزه خانم، خوشحالم که سرانجام موقعیت این کار پیش آمده است.

            ایلنا از ناراحتی و بیتابی به خودش لرزید، بدون شک یکبار دیگر هنری در صحبتهایش با اصرار فراوان از او می خواست که با او دوستی کند. بار دیگر صحبتهای رز در مورد خانوادۀ مارچ در ذهنش بیدار شدند و او را هراسان کردند. او حتی نمی خواست در حال صحبت با هنری جویس دیده شود چه رسد که با او در گوشه کنار این باغ خلوت قدم بزند و راه هر حرکتی را برای او بگشاید.

            لی لی تصمیمش را گرفت... او در یک لحظه به سرعت شانه هایش را جمع کرد، به سوی در عمارت چرخید و خودش را از دست هنری رها کرد:

            - معذرت می خواهم آقا...

            و همچنان که با دست راستش دامنش را کمی بالا می گرفت با قدمهای سریع و هراسان به سوی در عمارت به راه افتاد.

            هنری برای لحظه ای با تعجب و ناباوری برگشت و به دختر جوانی که در حال گریختن از او بود نگریست. نمی توانست باور کند که ایلنا دانوان این طور بی مقدمه و بدون هیچ توضیحی بار دیگر از دست او گریخته است. تا آن روز هر بار که لی لی را در گوشه ای به دام می انداخت دخترک بهانه ای برای جدا شدن از او می یافت ولی این بار کاملاً نشان داده بود که مایل نیست به هیچ قیمتی وقتش را با او بگذراند. صورت هنری از خشم و تحقیر قرمز شد و نفسش به شماره افتاد ... لحظه ای بعد هنری نیز به سرعت با ق