I never told you I loved you
you never knew the truth
I was not able to appreciate
all that you gave me
I made mistakes
you left my heart empty
and now that you're not here
now that I know how much I lost
I have no will to live
It hurts me to see that
everything is over
you were everything to me
and you never knew anything
about my love
you said that you loved him
that he stole your heart
I believed that our love
would be an endless one
but I was wrong
it's incredible, it's over
now that you're not here
I have no will to live
as far as any man can see
as far as anyone can reach
you’ll always be the fantasy
I can’t believe that I was letting go
you’ll always be the one for me
I can’t believe that I was letting go
آغاز نوشتن داستان: ۳ دی ۱۳۸۴(۲۴ دسامبر ۲۰۰۵)
پایان نوشتن داستان: ۲ بهمن ۱۳۹۰ (۲۲ ژانویه ۲۰۱۲)
تعداد صفحات: ۹۴۷ صفحه
- هرگز این تعداد از دوستان و آشناهایمان را در کنار هم ندیده بودم! فکر می کنید چند نفر در مراسم ازدواج ما شرکت کرده اند؟
آنها با قدمهای سبک و آرام به سوی جایی که کالسکه در انتظارشان بود حرکت کردند.
والتر خندید:
- من چندین بار و به روشهای مختلف سعی کردم تخمینی از تعداد مهمانها بزنم ولی موفق نشدم.
لی لی رو به اریک پرسید:
- آیا حضور در میان چنین جمع بزرگی ناراحتت می کند؟
اریک با سرخوشی خندید و سرش را به علامت منفی تکان داد:
- امروز هیچ چیز نمی تواند مرا ناراحت کند عزیزترینم... هیچ وقت این طور احساس آرامش و آسودگی نکرده ام.
لی لی لبخند مهربانی به همسرش زده بازوی او را با محبت فشرد. والتر از زیر چشم نگاهی به آن دو کرده تصمیم گرفت صحت گفتۀ اریک را خودش بیازماید. او با حالتی اغراق آمیز و طنز آلود گفت:
- سنزا پروله این لاکریمه! (۱)
با شنیدن جملۀ پدرش لی لی بی اختیار و با صدای بلند به خنده افتاد. اریک که غافلگیر شده بود بر جایش ایستاد و شگفت زده در چشمهای والتر که با شیطنت و خنده به او می نگریست خیره شد. او اندکی جملۀ والتر را در ذهنش سنجید و وقتی که به نتیجه ای نرسید رو به والتر گفت:
- بسیار خوب پدر... لطفاً جمله تان را برایم ترجمه کنید.
والتر هم که از خندۀ لی لی به خنده افتاده بود سرش را تکان داد:
- چرا از همسرت معنیش را سوال نمی کنی؟! البته وقتی که خنده اش تمام شد!
لی لی به زحمت خودش را کنترل کرد و در حالیکه از خنده و خجالت کاملاً قرمز شده بود آرام گفت:
- آه اریک عزیزم.... پدر مثل همیشه با تو شوخی می کنند!
اریک یکی از ابروهایش را بالا برد و او هم با حالتی اغراق آمیز گفت:
- حتماً همین طور است... اما من در هر حال دوست دارم معنی آن جمله را بدانم.
لی لی نفس عمیقی کشید و گفت:
- "سنزا پروله این لاکریمه" یعنی " بدون قدرت تکلم و با اشک"...
اریک سرش را بالا گرفت و او هم به خنده افتاد. حق با لی لی بود؛ والتر مثل همیشه با او شوخی می کرد و از این کار لذت می برد.
اندکی بعد اریک خنده اش را متوقف کرد و در حالیکه نیشخندی بر لب داشت رو به والتر گفت:
- این یک امتیاز هم برای شما پدر... اما من سرانجام انتقام تمام کنایه های شما در این مدت را خواهم گرفت.
والتر با خنده سرش را تکان داد و با دستش اشارۀ مودبانه ای به لی لی و اریک کرد:
- خواهیم دید... اما در حال حاضر مهمانها منتظر ما هستند.
پایان
زمستان ۹۰
(۱) Senza parole e in lacrime
(Without a word and in tears)
اریک برای یک لحظه به خودش آمد؛ او که تا چند لحظۀ پیش مرکز تمام توجه ها بود حالا در حضور عروس به غایت دلربا که انگار از دنیایی ماورای این کرۀ خاکی به زمین قدم گذاشته بود کاملاً از یادها رفته بود. اریک با سرگرمی لبخند شیطنت باری زد؛ مطمئن بود که اگر او همین حالا لباسهای رسمیش را با یکی از لباسهای مسخرۀ مجالس بالماسکه تعویض می کرد هیچ کس حتی متوجه این حرکتش هم نمی شد! چند لحظۀ بعد لی لی کنار او مقابل پدر آرکر ایستاد و مراسم آغاز شد...
مراسم ازدواج آنها به نظر او بیشتر شبیه به یک رویا بود. آن دو در تمام طول مراسم از خود بی خود چشم در چشمهای یکدیگر دوخته بودند. نگاههایشان عاشق و پر امید بودند... عشق سرکشی که تا دو سه سال پیش او هرگز فکر نمی کرد بتواند به قلب او نفوذ کند و حالا تمام عشق و توجه بی دریغ لی لی هم عطشش را فرونمی نشاند و سیرابش نمی کرد.
سرانجام وقتی که مراسم تمام شده بود آن دو در میان صدای ناقوسهای کلیسا که بی وقفه می نواختند و هلهلۀ مدعوین از کلیسا خارج شدند... دقایقی بعد در مقابل کلیسا و در میان انبوه جمعیت، که آنها را مانند نگینی در حلقه خود گرفته بودند، زوج جوان با نگاههایشان والتر را یافتند. اشاره هایی کوچک پدر و فرزندانش رد و بدل شد؛ از روز قبل آنها قرارهایشان را گذاشته بودند و حالا با اشارۀ والتر به سورچیش و بعد هم به خانواده اش آنها آرام و محتاط از جمعیت جدا شده به سوی کالسکه ای که پشت کلیسا منتظرشان بود رهسپار شدند... کمتر از یکساعت بعد طبق خواستۀ لی لی آن سه در حیاط کلیسای سپولکر بودند.
لی لی می خواست که پس از ازدواجشان پیش از هر چیز به کنار مزار مادرش بیاید... اگر چه والتر ابتدا با خواستۀ دخترش مخالف بود اما سرانجام در مقابل اصرارهای او نرم شده بود و ترتیب فرار آن روز را داده بود.
صدای آرام والتر آنها را به خودشان آورد:
- بهتر است هر چه زودتر به عمارت بازگردیم... عدم حضور ما برای مدت طولانی در مراسم و میان مهمانهایمان عجیب و ناپسند قلمداد می شود.
حق با والتر بود. لی لی و اریک نگاه سریعی با هم رد و بدل کردند. لی لی لبخند مهربانی به پدرش زد:
- بسیار خوب پدر... واقعاً از اینکه ترتیبی دادید که امروز بتوانیم به دیدن مادر بیاییم متشکرم.
والتر دستش را دور کمر لی لی حلقه کرده گونۀ فرزند عزیزش را بوسید:
- حرفش را هم نزن عزیزم. امروز روز تو است، هر چه که بخواهی همان خواهد بود.
تا آن روز او بارها به همراه والتر برای ادای احترام به این گورستان آمده بود. این گورستان همواره برایش خاطرات دلتنگ کنندۀ از دست دادن والدینش در کودکی را زنده می کرد. خاطرات کابوس مانند اندوهباری که با پیدا نشدن بدن مادرش ریشه دارتر و آزاردهنده تر می نمودند. در این قبرستان خلوت و دور از شهر انگار احساس خفقان و بی قراری حاصل از خاطرات تلخ کودکیش توان بیشتری برای فرو کردن پنجه های تیزشان در قلب و روح او را داشتند.
اما آن روز با تمام روزهای دیگر تفاوت داشت... آن روز او به شکل بی سابقه ای احساس آسودگی می کرد؛ مثل اینکه آن روز برای اولین بار آینده و اتفاقهای ادامۀ زندگیش برایش با اهمیت تر و پرمعنا تر از سختی های گذشته اش شده بودند. اریک با خودش اندیشید، باور کردن اینکه در همین لحظه ای که او در احساس سکونی این چنین ناب و بی بدیل غرق شده بود در کلیسای قدیسین نورسهمپتن و عمارت مجلل خانوادگیشان هلهله و شادی برپا بود مشکل می نمود... هلهله و جشنی که او مدتها بی صبرانه انتظارش را کشیده بود؛ نگاه شیفتۀ اریک بی اختیار به سوی همسر جوانش کشیده شد...
لی لی با لبخند محزونی بر لب در سکوت بالای مزار مادرش ایستاده بود و با محبت به صلیب سنگی نصب شده بر آن نگاه می کرد. او دست آزادش را بالا آورده تور سفید رنگش که در نسیم می رقصید و گهگاه مزاحم دید او می شد را کمی از مقابل صورتش کنار زد و بعد آرام نشست و دسته گل باطراوتی که در دست داشت را بر روی مزار مادرش به صلیب تکیه داد. لی لی آرام زمزمه کرد:
- مادر باور می کنید که من و اریک امروز در کلیسای قدیسین ازدواج کردیم؟ ای کاش شما هم در کنار ما بودید...
اریک از جایی که ایستاده بود از زیر چشم به والتر که با فاصلۀ دو قدم از او رو به روی مزار کاترینا ایستاده بود و به دخترش نگاه می کرد نگریست؛ با وجود آنکه حالا رسماً والتر پدر همسرش بود اما او همچنان ترجیح می داد مانند گذشته او را پدرش بداند... والتر که متوجه نگاه اریک شده بود برگشت و به او نگاه کرد و اریک در پاسخ لبخند مهربانی به او زد.
چند ماه پیش وقتی که والتر پس از بازگشت از سفرش به تصمیم آن دو برای ازدواج پی برده بود با بزرگواری از این تصمیم استقبال کرده بود. تنها شرطی که او برای موافقت با ازدواج آنها و حمایت بی دریغ از آن گذاشته بود این بود که آنها بعد از ازدواج هم عمارت خانوادگی را ترک نکنند و مثل سابق در کنار وی زندگی کنند.
لی لی از روی مزار مادرش برخاست و با این کار نگاه عاشق و پر از تحسین اریک بی درنگ به سویش پر کشید... یکبار دیگر اریک در خاطراتش غوطه خورد... کلیسای قدیسین که آن روز صبح از گلهای زیبا و رنگارنگ و انبوه جمعیت لبریز بود و نور روز که از پنجره های مجلل کلیسا به درون می تابید. به جز مدعوینی که در خود کلیسا حضور داشتند، خارج از کلیسا هم از مردمی که به خاطر علاقه شان به تک تک اعضای این خانوادۀ سرشناس و بزرگوار گرد هم آمده بودند تا در شادیشان شریک شوند انباشته بود. اریک با خرسندی نفس عمیق و پر آرامشی کشید؛ فقط یک نگاه به خیل جمعیت حاضر کافی بود که تمام دلهرۀ آنها در مورد پذیرفته نشدن ازدواجشان در انظار عموم را از بین ببرد.
او در لباسهای گرانقیمت و مجللش در مقابل محراب کلیسا و کنار پدر آرکر در انتظار خواستنی ترین، دلرباترین و رویایی ترین عروس دنیا ایستاده بود... وی سنگینی نگاه مدعوین که با تحسین به داماد خوش چهره، قد بلند و خوش لباس می نگریستند را به وضوح احساس می کرد. هر روزی به جز امروز در مرکز توجه و نگاه جمعی بزرگ بودن برایش شکنجه بار و طاقت فرسا بود اما امروز آنقدر سبکبال و شاداب بود که حتی فشار نگاههای همۀ مردم دنیا هم آزارش نمی داد... و سرانجام وقتی که نوای موسیقی مخصوص در کلیسا طنین انداخت و پس از اندکی لی لی بازو در بازوی پدرش وارد کلیسا شدند تا با قدمهای باوقار به سوی محراب بیایند او هم مثل تمام حاضرین محو و مسحور تماشای عروس رویایی شد...
- ریچارد... لطفاً صبر کنید.
ریچارد برگشت و با شگفتی به دختر جوان نگریست. ایلنا با چند قدم بلند خودش را به او رسانید و مقابلش ایستاد. او با شرمساری و در حالیکه گونه هایش گلگون می شدند گفت:
- ریچارد... شما عمداً آقای جانسون را دنبال من فرستادید و از او خواستید که مرا به بیمارستان بیاورد، این طور نیست؟
ریچارد در سکوت به لی لی نگریست. نیازی به پاسخ نبود؛ جواب سوال لی لی در چهرۀ پدرانه و با محبت ریچارد به وضوح دیده می شد. لی لی با بیتابی دستش را بر روی صورت و چشمهایش گذاشت:
- اوه خدای من...
سکوت میان آن دو برقرار شد... ریچارد لبش را گاز گرفت و به لی لی که از خجالت کاملاً قرمز شده بود نگریست. لحظه ای بعد او دستش را زیر چانۀ لی لی گذاشته صورتش را کمی بالا آورد:
- لی لی، آیا با هم صحبت کردید؟
لی لی آرام زمزمه کرد:
- بله.
ریچارد به سختی آب دهانش را فرو داد:
- می توانم بپرسم که چه تصمیمی برای آینده تان گرفتید؟
لی لی حتی از آنچه که بود هم قرمزتر شد، او لبش را گاز گرفت و از زیر چشم نگاه سریعی به ریچارد انداخت... او سعی کرد در پاسخ سوال ریچارد حداقل لبخند کوچکی بزند اما موفقیت چندانی به دست نیاورد و با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت:
- تصمیم گرفتیم که زندگیمان را در کنار هم ادامه دهیم.
ریچارد برای لحظه ای با ناباوری به دختر جوان نگریست و بعد با خوشحالی به خنده افتاد. او لی لی را با مهربانی در آغوش گرفت:
- تبریک می گویم عزیزترینم... این خبر بسیار خوبی است... به هر دوی شما تبریک می گویم.
لی لی دستهایش را دور بدن ریچارد حلقه کرد و گونه اش را بر شانۀ او گذاشت... ناگهان احساس آرامش عمیقی می کرد؛ چقدر خوشحال بود که اولین شخصی که این خبر غافلگیر کننده را می شنید ریچارد فهیم و خوش قلب بود. ایلنا زمزمه کرد:
- متشکرم ریچارد عزیز... بخاطر همه چیز. من و اریک به خاطر داشتن دوستی و محبت مردی چون شما به خودمان افتخار می کنیم.
ریچارد موهای لی لی را بوسید:
- شما زوج خوشبختی خواهید بود عزیزم... بسیار بسیار خوشبخت.
لی لی حرکتی کرد تا از آغوش ریچارد بیرون بیاید و ریچارد بازوهایش را بلافاصله گشود:
- وقتی که صبح بهبود وضعیت جسمی او را دیدم حدس زدم که شب خوبی را گذرانده است. اما هرگز فکر نمی کردم که همه چیز این طور عالی پیش رفته باشند.
لی لی آرام خندید:
- مطمئنم که خیال پدر هم مثل شما از شنیدن این موضوع آسوده خواهد شد.
ریچارد با شگفتی به لی لی نگریست:
- پدرت در مورد احساسهای اریک برای تو اطلاع داشت؟
لی لی یکبار دیگر با خجالت سرش را به زیر انداخت:
- البته... ایشان برای اولین بار در این مورد با من صحبت کردند و از من خواستند که هر چه زودتر تصمیم مناسبی برای آینده ام بگیرم.
ریچارد زیر لب زمزمه کرد:
- لعنتی... و تمام این مدت من بی دلیل از او آزرده بودم... والتر بیچاره!
لی لی که صحبتهای ریچارد را نشنیده بود پرسید:
- معذرت می خواهم، چه گفتید؟
ریچارد بلافاصله به خودش آمد:
- فراموشش کن دخترم...
ایلنا و ریچارد برای لحظات کوتاهی ایستادند و در سکوت و آرامش به یکدیگر نگریستند. سرانجام لی لی گفت:
- بهتر است من به کنار اریک بازگردم.
ریچارد سرش را به علامت مثبت تکان داد و آن دو از هم جدا شدند.
ایلنا در سکوت برگشت و به روشن شدن تدریجی هوا بیرون از پنجرۀ اتاق کوچک نگاه کرد، احساس آرامش و نگرانی به طرز عجیبی در دلش در هم آمیخته بودند. بعد از نزدیک به سه ماه از وقتی که او روابطش را با اریک قطع کرده بود آن روز صبح بالاخره طوفانی که زندگیش را در این مدت در نوردیده بود تمام شده بود و صبحی تازه در مرحله ای جدید از زندگیش طلوع می کرد... نگرانیهای او در مورد وضعیت نابسمان روحی و رفتاری اریک بالاخره پایان یافته بود. او سرانجام پاسخ تمام سوالهایش در مورد رفتار عجیب اریک در این مدت را داشت و از همه مهمتر خود مرد جوانش را داشت. ایلنا ناخودآگاه به یاد شبی افتاد که برای اولین بار در لیورپول در ایوان عمارت رابرت رادفورد با اریک به تنهایی صحبت کرده بود؛ شبی که آنها تصمیم گرفته بودند دوستان خوب یکدیگر باشند... و حالا بدون شک روابطشان به صمیمانه ترین دوستیها تبدیل شده بود؛ به عشقی پایدار و ارزشمند... عشقی که او همیشه آرزو کرده بود سرانجام روزی تجربه کند.
لی لی از خود بی خود لبخند زد؛ اگر آن شب در لیورپول کسی به او می گفت که تا دو سال دیگر تو و این پزشک جوان خونسرد، رسمی و در ظاهر بی احساس دل به یکدیگر می بازید و تصمیم به ازدواج می گیرید او آن شخص را به دیوانگی محض متهم می کرد!
یک مرتبۀ دیگر لی لی با نگرانی دستش را آرام روی دست اریک گذاشت و به صدای نفسهای مرتب اما بیمارگونۀ اریک گوش کرد؛ گرمای بدن اریک و گرفتگی بینی و سینه اش او را مشوش می کردند. لی لی از صمیم قلب آرزو کرد که خطری همسر آینده اش را تهدید نکند و او زودتر سلامتیش را به دست بیاورد... و بعد ناچار خودش را دلداری داد؛ اریک مرد قوی و نیرومندی بود. یک بیماری عادی نمی توانست او را از پا در آورد.
صدای دو سه ضربۀ کوچک بر در اتاق لی لی را به خود آورد. او به سمت در اتاق نگریست و همزمان ریچارد آرام در را گشوده با احتیاط وارد اتاق شد. لی لی با دیدن او از جایش برخاست و ریچارد با دلسوزی نگاه پدرانه ای به دختر جوان انداخت.
ریچارد با چند قدم سبک و بی صدا به سوی لی لی آمد و آرام زمزمه کرد:
- صبح بخیر دخترم... حالت چطور است؟
لی لی لبخند ریچارد را پاسخ داد:
- متشکرم ریچارد عزیز. من کاملاً خوبم.
ریچارد با نگرانی به اریک اشاره کرد:
- حال مرد بیمارمان چطور است لی لی؟
لی لی نفس عمیق اما بی صدایی کشید:
- فکر می کنم تبش از دیشب پایین تر آمده است.
ریچارد به کنار تخت اریک رفته با احتیاط مچ دست او را در دست گرفت. حق با لی لی بود؛ شرایط جسمی اریک به نظر بهتر از روز گذشته می رسید.
لحظه ای بعد ریچارد که از جانب اریک خیالش کمی راحت تر شده بود به کنار ایلنا بازگشت. او در چشمهای خسته و کمی قرمز لی لی نگاه کرد:
- لی لی عزیزم، آیا دیشب توانستی اندکی بخوابی؟
لی لی سرش را به علامت منفی تکان داد:
- خیر، اما احساس خستگی نمی کنم.
لی لی با نگرانی به اریک اشاره کرد:
- اریک سلامتیش را باز خواهد یافت، این طور نیست؟
ریچارد نگاه پر محبتی به لی لی کرد:
- وضعیت او به مراتب بهتر از دیروز است. او سلامتیش را بدست خواند آورد و این را مدیون حضور تو خواهد بود عزیزم.
لی لی با شرمساری نگاه سریعی به ریچارد انداخته سرش را پایین انداخت. ریچارد که متوجه ناآرامی لی لی شده بود از خود بی خود پا به پا شد. او نفس عمیقی کشید:
- بهتر است من برای سرکشی به بیمارهایم و رسیدگی به کارهای بیمارستان بروم و شما را تنها بگذارم.
او مکث کوتاهی کرد و سپس افزود:
- لی لی عزیزم اگر نیاز به چیزی داشتی پرستارها را صدا کن.
لی لی سرش را تکان داد:
- حتماً ریچارد. از لطفتان متشکرم.
ریچارد مثل اینکه با خودش صحبت می کرد در حالیکه به اریک نگاه می کرد گفت:
- حرفش را هم نزن دخترم. از یکی از پرستارها می خواهم که برایت صبحانه بیاورد.
او سپس لبخند مهربانی به ایلنا زد و سرش را به علامت خداحافظی تکان داده برگشت و به سوی در اتاق حرکت کرد.
لی لی پس از خروج ریچارد برای لحظات کوتاهی بر جایش ایستاد و سپس با عجله اما در سکوت به دنبال او حرکت کرد.
- شان کلیور... مباشرم... اطمینان دارم که او موضوع را به پدربزرگم اطلاع داده است.
لی لی برای لحظه ای به پاسخ اریک اندیشید و پرسید:
- بر چه اساسی چنین حدسی می زنی؟
اریک سرش را تکان داد:
- واضح است. من او را مسئول فروش مقداری از املاکم کرده بودم و او تنها کسی بود که از ماجرا خبر داشت.
ایلنا که ظاهراً هنوز متقاعد نشده بود گفت:
- از کجا مطمئنید که پدربزرگت این موضوع را از مردان خودش نشنیده است؟
اریک خندید:
- لی لی عزیزم... این پدر توست که در همه جا مردان خاصی دارد که اخبار مخفی را به گوشش برسانند. پدربزرگ من سالخورده است و علاقه ای به این اخبار و تنشها ندارد و در نتیجه "مردانی" ندارد!
لی لی بی اختیار لبخند زد، جواب به نظر منطقی می آمد. او با نگرانی سرش را به سویی خم کرد:
- آقای کلیور مباشر بسیار خوبی هستند اریک. تصمیم نداری که به دنبال این اتفاق ایشان را از کار بر کنار کنی؟
اریک به خنده افتاد و با دستش اشاره ای به لی لی کرد:
- با توجه به نتیجه ای که گرفته ام فکر می کنم باید برای شان یک هدیۀ گرانبها و یادداشت تشکر بفرستم!
و هر دو نفر بی اختیار قاه قاه خندیدند!
اندکی بعد آن دو بر خودشان مسلط شدند... لی لی در سکوت نگاه پر از محبتی به اریک کرد و آرام با دست چپش بازوی او را از روی لباس خوابش نوازش کرد. اریک لبش را گاز گرفت و کوشید که با تمنایی که در دلش زنده شده بود مبارزه کند. لحظه ای بعد او شکست را پذیرفت. مرد جوان مرتبه ای دیگر دستهایش را دور بدن معشوقه اش حلقه کرده او را در آغوش گرفت و لبهایش را بوسید.
وقتی که اریک لی لی را رها کرد لی لی با ناراحتی از جایش برخاست:
- تبت بالاتر از وقتی که از خواب بیدار شدی رفته است اریک... می دانم که هیجان زده هستی ولی لطفاً کمی بخواب و استراحت کن.
این مرتبه اریک مقاومت نکرد... حق با لی لی بود، او یکبار دیگر احساس ضعف و بیماری شدیدی می کرد. مرد جوان آرام در تختخوابش دراز کشید و ایلنا روی او را پوشانید و بالشتش را مرتب کرد.
اریک آرام نجوا کرد:
- لی لی عزیزم، آیا دوست داری به اتاق دیگری بروی و تو هم کمی استراحت کنی؟
لی لی سرش را به علامت منفی تکان داد:
- خیر متشکرم، ترجیح می دهم که کنارت بمانم... البته اگر مزاحم استراحتت نمی شوم.
اریک نفس عمیقی کشید:
- هر طور که دوست داری.
لی لی پارچۀ مخصوصی که مدتی بود بی استفاده در ظرف آب مانده بود را برداشته آب آن را گرفت و مرتب بر پیشانی اریک گذاشت. او سپس زمزمه کرد:
- لطفاً بخواب...
اریک چشمهایش را بست و لی لی به سوی صندلیش بازگشت.
- اریک، می توانم بدانم چه وقت و چگونه با ریچارد در مورد احساسهایتان صحبت کردید؟
اریک با سردرگمی به ایلنا نگریست:
- هیچ وقت... من کلمه ای با ریچارد در مورد تو و عشقم برایت صحبت نکرده ام!
این مرتبه لی لی با بهت سرش را تکان داد:
- اوه... اما من اطمینان دارم که ریچارد همه چیز را می دانند!
اریک اندکی اخم کرد:
- چطور چنین حدسی می زنید؟
ایلنا نفس عمیقی کشید:
- ریچارد آقای جانسون را برای آوردن وسایل شخصی شما از عمارت به آنجا فرستادند. من مطمئنم که آقای جانسون دستور داشتند که شخص مرا ببینند و از موضوع بیماری شما با خبر کنند زیرا موضوع را مودبانه به خود من اطلاع دادند. در حالیکه می توانستند تمام وسایل شما را از خدمتکارها بخواهند و حتی نیازی به دیدن من نداشتند!
لی لی مکث کوتاهی کرده به اریک که در افکارش فرو رفته بود نگریست و ادامه داد:
- و وقتی که من با اضطراب از ایشان خواستم که مرا هم به بیمارستان برسانند ایشان بدون لحظه ای تامل و با خرسندی از پیشنهاد من استقبال کردند. تنها نتیجه ای که از این ماجرا به فکر من می رسد این است که ریچارد به آقای جانسون دستور داده بودند که حتماً مرا از این موضوع مطلع کنند و در صورت امکان با خود به بیمارستان بیاورند.
سکوت کوتاهی میان آن دو برقرار شد. اریک در حالیکه از جایی که نشسته بود به پنجرۀ اتاق خیره شده بود در افکارش غرق شده بود. اندکی بعد اریک نگاهش را از پنجره برداشت و به لی لی که همچنان به او نگاه می کرد نگریست:
- حق با تو است لی لی. ریچارد بدون شک از موضوع عشق من برای شما مطلع هستند. من چندین مرتبۀ دیگر هم حدس زده بودم که باید این طور باشد ولی هر بار از روی این موضوع گذشته بودم... اما با توجه به نقش ایشان در حضور تو در بیمارستان و کنار تختخواب من...
اریک کف دستهایش را بالا آورده و سرش را با ژست مخصوصی به علامت واضح بودن موضوع تکان داد. او بعد از سکوت کوتاهی ادامه داد:
- اما همان طور که گفتم من هرگز با ریچارد در مورد علاقه ام به تو صحبت نکرده ام... اطمینان دارم که او خودش پی به همه چیز برده است.
اریک سکوت کرد و در افکارش غوطه خورد. مسئلۀ دیگری هم بود که او پاسخش را نمی دانست؛ پدر بزرگش چگونه پی به تصمیم او برای سفر به آمریکا برده بود؟!
لی لی برای لحظاتی آرام نشست و به اریک که در افکارش غرق شده بود نگریست. او بالاخره سکوت را شکست:
- اریک به چه می اندیشی؟
اریک با شنیدن صدای لی لی به خود آمد. او تکانی به خودش داد:
- سوال دیگری هم هست که من پاسخی برایش ندارم؛ پدربزرگم چگونه از تصمیم من برای ترک بریتانیا با خبر شده است؟
لی لی همچنان که سرش را پایین می انداخت و در فکر فرومی رفت زمزمه کرد:
- هنوز هم باور نمی کنم که تو سعی کرده بودی که چنین مسئلۀ مهمی را از همه مخفی نگه داری!
فکری در ذهن اریک جرقه زد؛ از همه به جز یک نفر! اریک مثل کسی که بخاطر حل معمایی آزاردهنده احساس آرامش می کند نفس عمیقی کشید:
- البته... چه پاسخ ساده ای!
- اریک آیا آن روزی که در لندن به دنبال مدلین می گشتیم را به خاطر می آورید؟ روز اولی که ما سه نفر برای جستجو رفتیم و آن موقعی که ساکنین محله ای فقیر نشین در شرق لندن مرا محاصره کردند؟
اریک نجوا کرد:
- بله.
لی لی ادامه داد:
- بعد از آنکه تو و دیوید به یاریم آمدید من خسته از ماجرای آن روز و درمانده از فقری که اطرافم می دیدم به آغوشت پناه آوردم... و در جستجوی یادی از حمایت و آرامش پیراهن شما را بو کشیدم....
اریک ناخودآگاه عضلاتش را منقبض کرده لی لی را کمی به خودش فشرد و لی لی بی اختیار مکث کوتاهی کرد. اندکی بعد او ادامه داد:
- اگر راستش را بخواهید من هم به عطر شما معتاد شده بودم... به بوی عطری که هم زمان با احساس قدرت و تحکمی مردانه همیشه برای من نوید حمایت، بزرگواری و یاری را می داد.
اریک بی اختیار لبهایش را بر موهای الهه بانویش گذاشت و آنها را با عشق تمام بوسید... او زمزمه کرد:
- خوشحالم اگر توانسته ام گهگاه حمایتت کنم و به یاریت بیایم عزیزترینم.
اندکی بعد لی لی آرام زمزمه کرد:
- اریک من نگران شرایط جسمی تو هستم. ای کاش کمی استراحت می کردی.
اریک بازوهایش را گشود تا لی لی از آغوشش خارج شود و سپس دست او را گرفته به سوی تختخواب برد. آن دو بر لبۀ تختخواب با فاصلۀ اندکی از هم نشستند. اریک نفس عمیقی کشید و به لی لی نگاه کرد:
- فکر می کنم که گفتی مدت زیادی طول نکشید که پی به احساسهای واقعیت برای من بردی؟
لی لی نیز به اریک نگاه کرد و سرش را به علامت مثبت تکان داد:
- بله...
اریک دوباره پرسید:
- پس در این مدت به چه موضوع دیگری می اندیشیدی؟
لی لی سرش را تکان داد و آه عمیقی کشید:
- به ده ها موضوع مرتبط دیگر!
لی لی مکث کوتاهی کرد و در چشمهای اریک که با استفهام به او می نگریست خیره شد:
- به امکان ازدواج ما دو نفر... به اینکه برخورد سایر آشنایانمان با این موضوع چه خواهد بود و ما چگونه باید با این برخوردها کنار بیاییم ... به اینکه چه پاسخی باید به درخواست ازدواج احتمالی تو بدهم و به اینکه اصولاً چطور بعد از این قضایا برای اولین مرتبه با تو صحبت کنم... به زندگی آینده ای که در کنار هم، و یا جدای از هم، خواهیم داشت... به زندگی پدر بعد از ازدواج ما دو نفر... آیا دوست داری بیشتر بگویم؟
اریک با عشق در چشمهای نامزدش نگریسته لبخندی به او زد و سرش را به علامت منفی تکان داد:
- می دانم که در مورد تمام زوایای این ماجرا فکر کرده ای، این خصوصیت همیشگی توست.
لی لی آه کوچکی کشید. زن و مرد جوان در سکوت اندکی به هم نگریستند. اریک سکوت را شکست:
- لی لی نظر پدر در مورد این قضایا و امکان ازدواج ما چه بود؟
ایلنا لب پایینش را کمی گاز گرفته سرش را تکان داد:
- من دقیقاً همین سوال را از او پرسیدم... و پدر با قاطعیت جواب داد که نظر او نباید تاثیری بر تصمیمهای ما برای آینده بگذارد.
اریک در حالیکه لبهایش را بر هم می فشرد موهایش را با دست راستش به عقب خوابانید. ایلنا ادامه داد:
- او گفت که به تصمیم های ما، هر چه که باشند، احترام می گذارد و از آنها بی دریغ حمایت خواهد کرد.
لی لی مکث کوتاهی کرده نگاهش را از اریک بر گرفت و با دلتنگی به گوشه ای از اتاق خیره شد:
- پدر مرد بسیار عزیز و بزرگواری است و ما هر دو را بسیار دوست دارد... باید بگویم جوابی که به من داد همخوانی کاملی با شخصیتش دارد.
اریک آه کشید:
- از میان نزدیکانمان پدر تنها شخصی است که نظرش در این مورد برایم بسیار مهم و حتی تایین کننده بود. او واقعاً انسان بزرگواری است که تصمیم گیری را کاملاً بر عهدۀ ما گذاشته است... من به سهم خودم از او سپاسگزارم.
اریک از خود بی خود از جایش برخاسته خودش را با قدم بلندی به لی لی رسانید. وی مقابل صندلی دختر جوان بر روی یکی از زانوهایش زانو زده دستش را زیر چانۀ او گذاشت و صورتش را کمی بالا آورد. لی لی وحشت زده چشمهایش را گشود و با بیتابی در چشمهای گیرای اریک نگاه کرد. اریک زمزمه کرد:
- لی لی چرا در این مورد چیزی به من نگفتی؟
بغض گلوی لی لی را فشرد. او به سختی با خودش کلنجار رفت تا بغضش را فرو بدهد و به سختی زمزمه کرد:
- به خاطر اینکه نمی توانستم... و نمی دانستم...
او چشمهایش را بست و پیراهنش را در مشتهای ظریفش مچاله کرد. لحظه ای در سکوت سپری شد. ایلنا بار دیگر چشمهایش را باز کرد، اریک با بردباری اما اندوه همچنان مقابلش زانو زده بود و نگاهش می کرد. لی لی با صدایی که رو به خفگی می رفت گفت:
- اریک من می دانستم که به شما دلبستگی شدیدی دارم که آن را به پای دوستی عمیق بین ما دو نفر می گذاشتم. اما من هرگز جرات نکردم که افکارم را بیش از این کندوکاو و ریشه یابی کنم... حتی فکر اینکه عاشق مرد جوانی شده باشم که ظاهراً هیچ علاقه ای به من و یا هیچ دختر دیگری ندارد و صرفاً مرا به عنوان یک دوست و همخانه تحمل می کند می توانست مرا از ترس و شرمساری دیوانه کند... قبول کنید که این احساس آنقدر ممنوع بود که حتی خود شما هم احساسهای مشابهی که برای من داشتید را به شدت مخفی می کردید.
لی لی سرش را دوباره پایین انداخته چشمهایش را بست:
- شاید به همین خاطر مغز من ناخودآگاه تمام احساسهایم برای شما را در خودش مدفون می کرده است مبادا این احساسها به سطح بیایند و باعث دردسر، درماندگی و مختل شدن زندگی من شوند... هر چه که باشد من فقط یک زن جوان بودم و فراموش نکنید که در جامعۀ ما زنها اجازۀ عاشق شدن و ابراز آن را ندارند... آنها باید همیشه خویشتندار باشند و به روزی امید داشته باشند که مرد رویاهایشان از راه برسد و دل به آنها ببندد.
با شنیدن صحبتهای لی لی اریک ناخودآگاه از جایش برخاست. او در حالیکه به شدت در افکارش غرق شده بود بی اختیار به سوی پنجرۀ اتاق رفت و به تاریکی بیرون از پنجره نگریست، حتی فکر اتفاقهایی که به خاطر مخفی کردن احساسهایشان می توانست زندگیهای او و لی لی را زیر و رو کند هم او را به شدت منقلب می کردند.
سکوتی نسبتاً طولانی بر اتاق حاکم شد... مدتی بعد اریک به خودش آمد، او بی درنگ برگشت تا لی لی را بیابد؛ دختر جوان هراسان با فاصلۀ دو قدم پشت سر او ایستاده بود. اریک به سوی معشوقۀ زیبایش رفته او را در آغوش گرفته موهایش را بوسید:
- لی لی می دانم چه می گویی عزیزم.... داستان عشق ما داستان عجیبی است که می توانست عاقبتی ترسناک داشته باشد. خوشحالم که این ماجرا به دلپذیرترین سرانجام رسیده است.
لی لی که دستهایش را دور بدن اریک حلقه کرده بود صورتش را به سینۀ او تکیه داد و به صدای قلبش گوش کرد... حق کاملاً با اریک بود، پایان عشق آنها می توانست بسیار تلخ و غم انگیز باشد.
- من درست نمی دانم چه صحبتهایی بین پدربزرگت و پدر گفته شده اند. اما حدس می زنم پدربزرگت از پدر خواسته بودند که موضوع احساسهای تو را برای من شرح بدهند و به من بگویند که ماجرای اعتراض تو در شبی که اندی به عمارتمان پناه آورد ناشی از حسادتی گذرا بوده است... نه از سر نشناختن روحیات من و اعتقاد به چنین اتهامی.
این مرتبه این اریک بود که در حالیکه به شدت قرمز می شد و نفسش بند می آمد بر روی تختخواب به خودش پیچید و دندانهایش را بر هم سایید.
لی لی که متوجه ناخرسندی شدید اریک شده بود با نگرانی لبش را گاز گرفت:
- از اینکه ناراحتت کردم متاسفم اریک.
اریک سراسیمه به خودش آمد. او در حالیکه ناخودآگاه بر می خاست تا بر روی تختخواب بنشیند گفت:
- این من هستم که باید از تو عذر خواهی کنم ایلنا.
او مودبانه بر لبۀ تختخواب نشست و طبق عادت موهایش را با دست راستش کمی مرتب کرد:
- لی لی، می دانم که نه حسادت و نه هیچ چیز دیگری اجازۀ زدن چنین اتهام سنگینی به تو را به من نمی داده و نمی دهد و به خاطر همین یک بار دیگر با تمام وجود از تو عذر می خواهم.
او مکث کوتاهی کرده پس از چند سرفۀ کوچک ادامه داد:
- از اینکه مرا بخشیده ای و پذیرفته ای که همراه زندگیم باشی متشکرم عزیزترینم.
لی لی لبخند کوچکی زد و سرش را با محبت به سوی اریک تکان داد. اریک با دستش اشارۀ مودبانه ای به لی لی برای ادامه دادن صحبتش کرد:
- از اینکه سخنت را قطع کردم متاسفم.
ایلنا نفس عمیقی کشید:
- پدر از من خواستند که در مورد تو و احساسهایت به دقت فکر کنم و در مورد آینده ام با تو تصمیم بگیرم. من به زحمت توانستم پدر را راضی کنم تا حقیقت را در مورد تصمیم عجولانه و شگفت انگیزت برای سفر به قارۀ آمریکا برایم بازگو کنند.
برای مرتبه ای دیگر نفس اریک در سینه اش به دام افتاد و دندانهایش ناخودآگاه بر روی هم کلید شدند... او با درماندگی کوشید که افکار نامنظم و نامرتبطش را در مغزش نظم ببخشد. در میان تمام این افکار یک سوال سرسخت تر و پررنگ تر از بقیه فکرش را به سوی خود می کشید؛ پدربزرگش به واسطۀ چه شخص یا اشخاصی پی به تصمیم او برده بود؟ اریک به سختی بر خودش مسلط شد و تصمیم گرفت بعداً به دقت در این مورد فکر و تحقیق کند و در حال حاضر وقتش را بیشتر صرف این فکر نکند. او با لبخندی کم رنگ به لی لی نگریست.
ایلنا که معنی لبخند اریک را می دانست بار دیگر شروع به صحبت کرد:
- من در این مدت با دقت و در ساعتهای طولانی در مورد روابط گذشته مان، صحبتهای پدر و زندگی احتمالی آینده مان فکر کردم.
لی لی سکوت کوتاهی کرد. او با شرمساری در چشمهای اریک نگریست:
- پیش از هر چیز کوشیدم که احساسهایم برای شما را تحلیل کنم...
نفس لی لی بی اختیار بند آمد و خودش ناچار سکوت کرد. او پس از چند لحظه سکوت دستش را با ناآرامی در هوا تکان داد و کوشید که بار دیگر صحبت کند اما باز هم موفق نشد. اریک با دقت به لی لی که با کلمات کلنجار می رفت و تقلا می کرد نگریست، معلوم بود که دختر جوان به سخت ترین قسمت از صحبتهایش رسیده است.
سرانجام لی لی در حالیکه نگاهش را از اریک می دزدید و به گوشۀ دیگری از اتاق خیره می شد با صدایی مرتعش نجوا کرد:
- اگر راستش را بخواهید مدت زیادی طول نکشید تا پی بردم که من هم مدتهاست که به تو علاقمند هستم. من بسیاری از خاطراتی که در کنارت و به همراهت داشتم، از ابتدای بازگشتم به نورسهمپتن تا اندکی پیش، را تحلیل کردم و به این نتیجه رسیدم که هیچ وقت در زندگیم بیشتر از وقتی که با تو بودم احساس آرامش، سبکبالی، خرسندی و امنیت نکرده بودم.
یکبار دیگر ایلنا سکوت کرد و آب دهانش را فرو داد. او نگاه کوچکی به اریک که با دقت نگاه نافذش را بر روی او قفل کرده بود انداخت. اریک لبخند مهربانی به او زد. لی لی به خودش جرات داد و در حالیکه باز هم نگاهش را از اریک می دزدید سخنش را ادامه داد:
- اریک، وقتی که آن روز در گلخانۀ عمارت به شما گفتم که در مدتی که در نورسهمپتن زندگی کرده بودم تو به بهترین و صمیمی ترین دوست من تبدیل شده بودی قسمت مهمی از حقیقت را از قلم انداخته بودم... تو نه تنها به صمیمی ترین دوست من بلکه به مرکز تمام احساسها و عشق من تبدیل شده بودی... به تمام آن چیزی که من در مرد ایده آلم جستجو می کردم!
- و من تعجب می کردم که تو چگونه همیشه بلافاصله متوجه بوی عطر من و کوچکترین تغییری در آن می شوی!
اریک چشمهایش را بست و با صدای گرفته ای که واضحاً می لرزید گفت:
- عزیزم مرا ببخش اگر در این مدت برای سیراب کردن عطش عشقم تو را مخفیانه دنبال می کردم...
او چشمهایش را گشوده نگاه خجالت زده ای به لی لی که با شگفتی به او می نگریست انداخت:
- خوب می دانم که گاهی در بودن کنارت و همراهیت افراط می کردم و با افراطم باعث خستگی و رنجش تو می شدم... اما من با تمام خونسردی و بی احساسی ظاهریم تاب مقاومت در مقابل عشق افسار گسیخته و اعتیادگونه ام به تو را نداشتم. من به لحظه لحظۀ بودن با تو معتاد بودم، به دیدن زیبایی بی نظیر تو، به شنیدن صدای گوشنوازت و به استشمام عطرت ...
لی لی لبهایش را با زبانش مرطوب کرده نفس عمیقی کشید. برایش سخت بود بپذیرد که اریک برای مدتی این چنین طولانی تا این اندازه عاشق او بوده است و در تمام این مدت با وسواسی شدید رفتارش را کنترل می کرده مبادا کسی پی به رازش ببرد.
صدای اریک او را به خودش آورد:
- تو چطور ایلنا؟
ایلنا که حضور اریک را فراموش کرده بود با شگفتی به او نگریست... اریک توضیح داد:
- چه شد که تو در تصمیمت برای قطع رابطه با من تجدید نظر کردی؟ ... و از کی متوجه شدی که به من علاقمند شده ای؟
لی لی با شرمساری در خودش فرو رفت؛ صحبت کردن در مورد این موضوع و اتفاقهای اخیر برایش بسیار دشوار می نمود. بالاخره او من من کرد:
- سوال تو به مراتب سخت تر از سوال من است!
اریک نگاه پر محبتی به معشوقۀ زیبایش که آن شب شاید برای مرتبۀ دهم گونه هایش گلگون شده بود انداخت. او روی تختخوابش کمی به سوی او نیم خیز شده دستش را بر روی دست کوچک لی لی گذاشت:
- اگر ترجیح می دهی می توانی جواب ندهی عزیزم.
لی لی سرش را بلند کرده لبخند کوچکی به اریک زد:
- می توانم حدس بزنم که چقدر در مورد جواب این سوال کنجکاوی ... لطفاً اندکی به من فرصت بده تا پاسخت را در ذهنم مرتب کنم.
اریک بار دیگر بر رختخوابش به پشت خوابید و در انتظار پاسخ لی لی به او نگریست.
ایلنا در حالیکه لب پایینش را گاز می گرفت با افکارش گلاویز شد، او در ذهنش کلمات را کنار هم گذاشت و جمله های مختلف را بارها با هم جا به جا کرد. پس از سکوتی طولانی ایلنا سرش را بلند کرد و نگاه جدی اما اندکی خجالت زده اش را در چشمهای همسر آینده اش دوخت:
- فکر می کنم بهتر است تمام ماجرا را به همان ترتیبی که برای من اتفاق افتاد برای تو هم تعریف کنم عزیزم.
اریک سرش را به معنی موافقت تکان داد و لی لی ادامه داد:
- مطمئنم که آخرین سفر پدر به لندن را به خاطر می آوری. آن سفر در حقیقت به درخواست پدربزرگت برای صحبت با پدر بود. ظاهراً پدربزرگت که به شدت نگران تو و آینده ات بوده اند و هستند تصمیم گرفتند که هر چه زودتر موضوع احساسهای تو را با پدر در میان بگذارند.
لی لی مکث کوتاهی کرد و نفس عمیقی کشید... در سوی دیگر اریک به شدت در فکر فرو رفته بود؛ با شنیدن همین دو سه جملۀ کوتاه او تقریباً به نیمی از ماجرا پی برده بود. صدای لی لی رشتۀ افکار وی را از هم گسست:
- پدربزرگت برای پدر تعریف کردند که چگونه تو در جریان خواستگاری ویلیام از من در مورد احساسهای واقعیت با ایشان صحبت کرده بودی.
لی لی با دلسوزی آمیخته به اندوه به اریک نگریست:
- اریک، من هنوز هم نمی توانم باور کنم که تو در این مدت از تمام ماجرای احساسهای ویلیام برای من با خبر بودی و به جز دو مورد گذرا همیشه با بی تفاوتی محض از کنار این موضوع می گذشتی. چطور می توانستی این شکنجۀ روحی را تحمل کنی؟
اریک آه عمیقی کشید و سرش را با حالت مخصوصی تکان داد:
- لطفاً فراموشش کن عزیزم... شاید بعدها بیشتر با هم در این مورد صحبت کردیم.
یک مرتبۀ دیگر سکوت بین آن دو برقرار شد. لحظاتی بعد اریک سکوت را شکست:
- لطفاً ادامه بده ایلنا.
سوالهای فراوانی یکی یکی در ذهن اریک جان گرفته پررنگ می شدند. به طرز دیوانه واری دوست داشت بداند ماجرا چگونه و به لطف چه کسانی به این نحو پیش رفته است و در خفا چه صحبتهایی میان افراد درگیر در این ماجرا رد و بدل شده است... اما در میان تمام سوالهایش یک سوال در عمق فکر و قلبش آتشش می زد. با وجود اینکه جواب سوالش را می دانست اما دوست داشت آن را از زبان معشوقه اش بشنود. او برای لحظه های کوتاهی با افکارش گلاویز شد تا تصمیمی بگیرد و بعد با دقت تصمیمش را پیش خودش محک زد... او سرانجام چشمهایش را گشود و صورتش را به سوی لی لی گردانید.
ایلنا که متوجه او شده بود با شگفتی در چهره اش دقیق شد:
- آیا هنوز بیداری؟!
اریک آب دهانش را فرو داد:
- نمی توانم بخوابم....
و پیش از آنکه لی لی که حالا اخمهایش در هم فرو رفته بود صحبتی کند نفس عمیقی کشید و با صدایی که می کوشید صاف و خونسرد نگاهش دارد اما در آخر لرزید پرسید:
- لی لی.... اسک تو مم؟ (۱)
لی لی برای لحظه ای با شگفتی به اریک نگاه کرد و بعد در حالیکه گونه هایش کمی گلگون می شدند چشمهایش را بست و آرام خندید:
- فکر نمی کنی برای پرسیدن این سوال کمی دیر باشد؟!
اریک در پاسخ او بدون آنکه سخنی بگوید تنها نفس عمیقی کشید. لی لی چشمهایش را گشود و نگاه دقیق و جدیش را در چشمهای عمیق هم صحبتش دوخت:
- اگر جز این بود من با علم به دلیل بیتابی ها اخیر تو امشب به اینجا نمی آمدم...
ایلنا مکث کوتاهی کرده او هم با صدایی که کمی لرزید زمزمه کرد:
- و به تقاضای ازدواجت جواب مثبت نمی دادم.
اریک سرش را به معنی موافقت با پاسخ لی لی تکان داد و گفت:
- می دانم که جوابت چه خواهد بود.... فقط دوست دارم آن را از زبانت بشنوم!
لی لی لبخند پر از عشقی به او زد:
- ژو تم مو شقی(۲) ... دوستت دارم عزیزم.
اریک و لی لی برای لحظات کوتاهی عاشقانه در چشمهای یکدیگر نگریستند. سرانجام لی لی سکوت را شکست و او هم سوالی که مدتها در ذهنش جولان داده بود را بر زبان آورد:
- اریک... از چه زمانی به من علاقمند شدی؟
اریک نفس عمیقی کشید و طاقباز در تختخوابش دراز کشیده به سقف اتاق خیره شد. پس از مکثی کوتاه او بار دیگر صورتش را به سوی لی لی گردانید:
- سوال مشکلی از من می پرسی عزیزم. من درست نمی دانم دقیقاً از چه زمانی دوستت داشته ام... و یا حتی احساسهایی برایت داشته ام... اما اگر در عوض پرسیده بودی که "از چه زمانی می دانستی که به من علاقمند شده ای؟" می توانستم به سوالت جواب بدهم.
لی لی سرش را تکان داد:
- بسیار خوب، جواب سوال دوم چیست؟
اریک مکث کوتاهی کرد و در ذهنش به دنبال جملات مناسب گشت. او سرانجام آرام نجوا کرد:
- لی لی آیا صبحی که هنری تو را در جنگل نزدیک عمارت غافلگیر کرد را به خاطر می آوری؟
لی لی با به یاد آوردن آن روز شوم به خودش پیچید و اندکی قرمز شد. بالاخره او به سختی پاسخ داد:
- بله...
اریک که متوجه ناآرامی لی لی شده بود با ناراحتی لبش را گاز گرفت:
- به خاطر یاد آوری آن روز واقعاً معذرت می خواهم عزیزم... اما آن روز پیش از بازگشت به عمارت ما برای صحبت توقف کوتاهی کردیم. تو آن روز از من پرسیدی که آیا در قسمتی از رفتارت با هنری مرتکب اشتباهی شده ای که در نتیجه او چنان برخورد ناپسندی با تو کرده است و من صادقانه پاسخ دادم که تو باوقارترین و متشخص ترین دختر جوانی هستی که من ملاقات کرده ام. در انتهای صحبتمان تو برای قدردانی از من مرا در آغوش گرفتی.
اریک مکث کوتاهی کرد. او آب دهانش را به سختی فرو داده با شرمساری ادامه داد:
- وقتی که آن روز صبح بلافاصله بعد از اینکه به رفتار و شخصیت دوست داشتنی و موقرت فکر کرده بودم تو را در آغوشم گرفتم و موهای معطرت را بوییدم، در یک لحظه و درست مثل کسی که ناگهان حقیقت را آشکار و واضح می بیند، متوجه شدم که مدتهاست که عاشقانه دوستت دارم...
(۱) est-ce que tu m'aimes
(۲) je t'aime mon chéri
- گفتم که حال من کاملاً خوب است بانوی من.
لی لی که غافلگیر شده بود ناخودآگاه به سوی اریک خم شده تقریباً بر سینۀ وی افتاد... اما او بلافاصله در مقابل اریک که حالا با انرژی تازه ای می خواست سر به سرش بگذارد و آمادۀ در آغوش گرفتنش می شد مقاومت کرد و خودش را تا جایی که می توانست صاف کرد:
- اریک اگر مرا رها نکنی و به خواب نروی اتاقت را ترک می کنم و یکی از پرستارها را به اینجا خواهم فرستاد...
لی لی نفس عمیقی کشید و بعد با صدایی آرام اما لحنی قاطع ادامه داد:
- علاوه بر این، من فکر می کنم بهتر است تا روز ازدواجمان در روابطمان از زیاده روی پرهیز کنیم!
اریک با شنیدن جملۀ دوم لی لی ناخودآگاه با دهان از تعجب باز مانده بی حرکت ماند و خیره خیره در چشمهای ایلنا نگریست.
آنها برای لحظات کوتاهی در همان حالت ماندند بدون آنکه حتی پلک بزنند. سرانجام اریک سکوت آزاردهنده را شکست:
- لی لی آیا واقعاً می خواهی چنین تصمیمی بگیری؟!
لی لی سرش را تکان داد:
- خیر...
او لبخند معنی داری زد:
- من قبلاً این تصمیم را گرفته ام و حالا می خواهم آن را اجرا کنم!
اریک کمی دستهایش را گشود تا لی لی بتواند خودش را راستتر کند ولی او را رها نکرد. او پوزخند کوچکی زد:
- آیا شما همان خانم جوانی نیستید که تا چند دقیقۀ پیش بخاطر اینکه من در روابط مشترکمان تصمیمهای یک جانبه گرفته بودم می خواستید درخواست ازدواج مرا رد کنید؟!
لی لی پاسخ پوزخند اریک را با نیشخندی داد و یکی از ابروهایش را با شیطنت مخصوص به خودش بالا برد:
- دنیای ما پر از تضادهای عجیب است، این طور نیست؟!
ایلنا یک مرتبۀ دیگر چهرۀ جدی سابقش را به خود گرفت:
- اریک ما تا امروز هیچ رابطۀ احساسی و جسمی نزدیکی با هم نداشته ایم... اگر از فردا و بدون مقدمه چنین روابطی را آغاز کنیم باعث ناآرامی، آزردگی و حتی شرمساری اطرافیانمان که همیشه ما دو نفر را در رابطه ای رسمی دیده اند و به آن عادت کرده اند می شویم. من فکر می کنم بهتر است که به اطرافیانمان، و بخصوص پدر و خدمتکارهای عمارت، فرصت بدون تشنجی برای پذیرفتن شرایط جدید را بدهیم .
اریک که با ناراحتی در صورت زیبای معشوقه اش خیره شده بود با شنیدن استدلال لی لی در رختخوابش وارفت:
- اما لی لی ما در بهترین شرایط در ابتدای تابستان ازدواج خواهیم کرد ...
او مکث کوتاهی کرده آب دهانش را به سختی فرو داد و زمزمه کرد:
- کمی رحم داشته باش... من نمی توانم در این مدت طولانی هر روز احساسهایم را سرکوب و خودم را کنترل کنم...
اریک بلافاصله متوجه اشتباهش شد... اما لی لی هم با همان سرعت به اشتباه او واکنش نشان داد؛ چهرۀ لی لی با خنده شکفته شد و چشمهایش درخشیدند. او در حالیکه به زحمت خنده اش را کنترل می کرد گفت:
- اوه عزیزم... در میان تمام انسانهای دنیا اگر یک نفر بتواند رفتارش را با دقت تمام کنترل کند تا احساسهایش در آنها بازتاب پیدا نکنند آن یک نفر تو هستی.... تو امتحانت را با نمرۀ عالی در چند ماه اخیر پشت سر گذاشته ای!
آنها هر دو بی اختیار به خنده افتادند. اریک بازوهای لی لی را رها کرد و ایلنا کمرش را راست کرد. لحظه ای بعد او خندیدن را خاتمه داد و گفت:
- جدای از این... این ماجرا به تو فرصتی می دهد تا طعم تلخ تصمیم های یک طرفه را تجربه کنی و به خاطر بسپاری...
لی لی چشمهایش را کمی تنگ کرد و در حالیکه از میان مژه های بلندش در چشمهای مرد جوانش می نگریست با لحنی آمرانه گفت:
- اگر دوست داری می توانی این ماجرا را تنبیهی که من برای اشتباههای چند ماه اخیرت در نظر گرفته ام قلمداد کنی!
اریک زیر لب ولی به شکلی که لی لی بشنود غرغر کرد:
- عالیست... او می خواهد به عنوان تنبیه مرا دچار سکتۀ قلبی کند!
لی لی نفس عمیقی کشید. او سپس خم شد و چشمهای زیبایش را از فاصلۀ نزدیک در چشمهای اریک دوخت، لبش را با اغواگری با نوک زبانش کمی تر کرد و بعد با شیطنت نوک انگشتش را بر روی لبهای اریک کشید و آرام زمزمه کرد:
- نگران نباش عزیزم، اطمینان دارم که بخاطر پاداش نهایی هم که شده حتی بعد از سکتۀ قلبی هم سلامتی کاملت را بازخواهی یافت!
و بعد چشمکی به او زد...
اریک در حالیکه به سختی نفس می کشید و دندانهایش را بر روی هم می فشرد آب دهانش را فرو داد، مدتها بود که مجذوب و شیفتۀ این دختر زیبا بود و حالا به لطف شیرین کاری وی از هر لحظۀ دیگری او را بیشتر می خواست! او به زحمت خودش را کنترل کرد مبادا بر خلاف خواستۀ لی لی عمل کند. وی آه آرامی کشید؛ اصلاً نمی دانست چطور باید خودش را در این چند ماه باقی مانده کنترل کند.... حالا که خودش و معشوقه اش هر دو می دانستند که در چند قدمی پیوند دائمیشان هستند... صدای لی لی خط افکارش را شکست:
- لطفاً کمی استراحت کن.
ایلنا لبخندی به او زده روانداز و بالشت وی را مرتب کرد:
- آیا به چیزی نیاز نداری؟
اریک سرش را به علامت منفی تکان داد و ناچار چشمهایش را بست... او صدای قدمهای سبک لی لی که به جای سابقش برمی گشت تا بر صندلیش بنشیند را پیش خودش شمرد.
- و لطفاً بعد از این مرا "شاهزاده خانم" صدا نکن... علاقه ای به این لقب جدید ندارم!
اریک از خود بی خود سرش را بالا آورده در حالیکه به سقف اتاق نگاه می کرد از ته دل به خنده افتاد... او دست آزادش را بالا آورد و طبق عادت موهایش را به عقب خوابانید... امروز صبح وقتی که خیس و کلافه از باران قدم به بیمارستان گذاشت و ساعاتی بعد وقتی که بخاطر تب و بیماری در راهروی بیمارستان عملاً از حال رفت هرگز فکر نمی کرد که این روز به ظاهر شوم چنین پایان شیرینی داشته باشد. آن روز بدون شک یکی از بهترین روزهای زندگیش بود...شاید حتی بهترینشان!!
چند لحظۀ بعد هیجان اریک اندکی فروکش کرد و او سرش را پایین آورد... زیباترین پری دنیا کنارش بر تختخواب نشسته بود و به او لبخند می زد. اریک بی اختیار به سوی ایزدبانوی رویاییش خم شد، بازویش را به دور کمر باریک و خوش تراش دختر جوان حلقه کرده او را به سوی خودش کشید و لبهایش را بر روی مخمل لبهای لی لی گذاشت... بوسه ای که با شیرینی و عطر آسودگی و تعلق آمیخته بود...
یکبار دیگر هم اریک از ترس آنکه مبادا معشوقه اش را بیمار کند ناچار بوسۀ شیرینشان را شتاب زده تمام کرد. او در عوض گونه اش را بر گونۀ لی لی گذاشت و آرام در گوشش زمزمه کرد:
- دوستت دارم عزیزترینم... من با همۀ قلبم و در تمام لحظات زندگیم تو را ستایش می کنم.
لی لی آرام خندید. او سپس دستهایش را بالا آورد و آنها را دور گردن اریک حلقه کرد... دو دلداده در سکوت در آغوش یکدیگر نشستند و به صدای نفسهای دیگری گوش دادند... تا جایی که به آن دو مربوط بود اگر زمان در همان لحظه متوقف می شد آنها با کمال میل تا ابد در همان حالت پر از آرامش و عشق می ماندند.
چند دقیقۀ بعد لی لی به خودش آمد، او دستهایش را گشود و اندکی خودش را راست کرد. اریک بی درنگ بازوهایش را باز کرد تا معشوقه اش به راحتی از او فاصله بگیرد. ایلنا با مهربانی آمیخته به نگرانی در چشمهای گیرا و نافذ اریک که حالا با آرامشی ناب پر شده بودند نگریست:
- من برای مراقبت از تو به اینجا آمده ام اما فکر می کنم که بیشتر باعث خسته و فرسوده شدنت گشته ام... ساعت از نیمه شب گذشته است و تو با تب بالایت به خاطر من بیدار مانده ای!
اریک در حالیکه نفس عمیق پر از آسایشی می کشید چشمهایش را بست؛ احساس می کرد که در آن لحظه حالش از تمام لحظات این چند ماه اخیر بهتر است. بیماری وحشتناکش که در ابتدا به سینه پهلو شبیه بود حالا به نظرش هیچ چیز بیشتر از یک سرماخوردگی جزیی و پیش پا افتاده نمی آمد. اریک ناخودآگاه به خنده افتاد. او چشمهایش را گشوده در حالیکه همچنان می خندید به ایلنا نگریست:
- در این چند ماه هیچ وقت به این خوبی نبوده ام عزیزم.
ایلنا یکی از ابروهایش را بالا برد:
- بسیار خوب... حالا مطمئنم که از شدت تب هذیان می گویی!
او بلافاصله از جایش برخاسته به سوی اریک خم شد و دستهایش را بر روی شانه های او گذاشت:
- بهتر است که بخوابی و استراحت کنی.
لی لی بخاطر حرکت بی اختیار دست اریک به سوی او برگشت ... مرد جوان آنچنان بی رنگ و مدهوش به نظر می آمد که او وحشت زده نالید.
اریک تمام نیروی باقیمانده در بدنش را جمع کرد تا بر خودش مسلط شود. او کوشید که مغز مختل شده اش را بار دیگر به کار بیندازد و هوشیارانه بیندیشد؛ با وجود تمام تمایلش به بازجویی کردن ایلنا در مورد سوالش اما حالا وقت مناسبی برای این کار نبود... هیچ شکی نداشت که این سوال امتحانی است که لی لی برایش تدارک دیده است! او باید جواب مناسبی به سوال دختر جوان می داد. اریک به زحمت آب دهانش را فرو داد و با صدایی گرفته که رو به خفگی می رفت جواب داد:
- آیا تو ترجیح می دهی که من در کشور بمانم؟
لی لی سرش را با صمیمیت کمی خم کرده با صدای لطیفش جواب داد:
- البته...
اریک به زحمت نفس بریده بریده ای کشید:
- بسیار خوب... اگر تو این طور می خواهی من کشور را ترک نخواهم کرد.
لی لی لبخند شیرینی زد... برای لحظه های کوتاهی سکوت میان آن دو حاکم شد. لی لی در چشمهای غم زدۀ اریک نگریست، عشق و درماندگی به طرز غریبی در آنها با هم مخلوط شده بودند و در چشمهای عمیق مرد جوان عمق تازه ای پیدا کرده بودند. او نفس عمیقی کشیده لبهایش را اندکی با نوک زبانش تر کرد و بعد با شیطنت نامحسوسی پرسید:
- و آیا پس از این در نورسهمپتن زندگی خواهی کرد؟
اریک چشمهایش را با بیتابی بست و دندانهایش را بر روی هم فشرد؛ حرکت پر از رنج و دردی که قلب لی لی که او را با دقت زیر نظر داشت را به شدت فشرد. سرانجام اریک بدون آنکه چشمهایش را باز کند جواب داد:
- خیر... زندگی در نورسهمپتن و دیدن هر روزۀ تو وقتی که می دانم....
نفس اریک بند آمد و مرد جوان نتوانست سخنش را تمام کند... لی لی در حالیکه لبش را گاز می گرفت به صحنۀ غم انگیز رو به رویش نگریست. او دهانش را گشود تا مداخله کند و مردجوانش را از این شرایط دردناک و پر عذاب برهاند اما اریک بلافاصله چشمهایش را گشوده نگاه سراسر یاس و تاسفش را در چشمهای او دوخت. ایلنا ناخودآگاه سخنش را فرو خورد. اریک ادامه داد:
- متاسفم لی لی عزیزم، اما من نمی توانم این شکنجه را تحمل کنم.
ایلنا نگاه زلالش را با دلسوزی در چشمهای هم صحبتش دوخت. او پس از مکثی کوتاه دستش را از میان دست اریک که همچنان ناخودآگاه بر روی دستش قفل شده بود بیرون آورده در عوض خودش دست تبدار او را در دست گرفت و با صدایی آرام که به لطافت حریر بود زمزمه کرد:
- لطفاً در نورسهمپتن بمان اریک ، بخاطر من و در کنار من...
- متشکرم.
او لیوان را از دست لی لی گرفته چند جرعه آب نوشید و لیوان را بر میز کنار تختخواب گذاشت. ایلنا خواست به او کمک کند تا دوباره دراز بکشد اما اریک مخالفت کرد:
- همین طور خوب است. متشکرم.
لی لی با نگرانی به او نگریست:
- اما...
اریک دستش را با ژست مخصوصش بالا آورد و تقریباً التماس کرد:
- ایلنا خواهش می کنم، بگذار بنشینم. حال من واقعاً خوب است.
و بعد دستش را دراز کرده آرام یکی از دستهای لی لی را گرفته او را مودبانه به نشستن در کنار تختخوابش دعوت کرد:
- لطفاً بنشین.
لی لی ناخودآگاه لحظه ای مکث کرد و بعد آرام بر لبۀ تختخواب نشست. اریک نگاه دقیق و نافذش را در چشمهای او دوخت و نفس عمیقی کشید:
- لی لی عزیزم، می دانم که جریان اتفاقهای اخیر اغلب نادرست و اشتباه بوده اند و می دانم که مقصر اصلی در این مسیر من بوده ام. همانطور که قبلاً هم گفتم حتی خود من هم حالا که به ماجراهای چند ماه گذشته فکر می کنم و آنها را مجدداً بررسی می کنم به راحتی پی به اشتباههایم می برم. حق کاملاً با تو است، من با خودخواهی به خودم اجازه دادم که به جای تو فکر کنم، تصمیم بگیرم و حتی تصمیم هایم را اجرا کنم... لطفاً از من قبول کن که واقعاً از این رفتارم متاسفم.
اریک مکث کوتاهی کرد. او سرش را پایین انداخته با خجالت مثل آنکه با خودش حرف می زند نجوا کرد:
- من بارها و بارها کوشیده بودم که پی به احساس های تو برای خودم ببرم اما به جای آنکه منصفانه طرف تو را هم ببینم هدف اصلیم این بود که گره کوری از مشکلات بغرنج خودم باز کنم و جوابی به سوالهای بی پاسخ خودم بدهم. حالا که با دید تازه ای به این قضایا می نگرم می بینم که با خودخواهی تمام هرگز به این فکر نکرده ام که پیامد تصمیمهایم برای تو چه خواهند بود و تو در انتهای ماجرا چه وضعیتی خواهی داشت....
اریک بار دیگر مکث کرد و با شرمساری از زیر چشم لی لی را تماشا کرد. لی لی سرش را پایین انداخته بود و با چهره ای تلخ و گرفته به ملحفه های سفید تختخواب نگاه می کرد.
سر انجام اریک به خودش جرات داد و دستش را بر روی دست لی لی گذاشته آن را نوازش کرد. لی لی از تماس دست تبدار اریک به خودش آمد و اندکی از جایش پرید، او سرش را بلند کرد و با ناراحتی در چشمهای اریک خیره شد. اریک دست او را در دستش گرفته بالا آورد و با احترام آمیخته با عشق بوسید:
- لی لی آیا از من می پذیری که از رفتارم با تمام وجود متاسفم؟ آیا در خودت می بینی که مرا ببخشی عزیزم؟
او سرفۀ کوچکی کرد و بعد ادامه داد:
- قبل از اینکه جوابی به من بدهی لطفاً آخرین دفاعم را نیز بشنو... من هرگز با علم به خودخواهانه بودن رفتارم مرتکب آنها نشدم. در اصل من همیشه صادقانه فکر می کردم که تصمیمها و رفتارهایم به نفع تو و در جهت حفاظت از احساسها و شرایط تو است. لی لی تو آنقدر برایم عزیزی که اگر من برای لحظه ای می دانستم که با رفتارم ممکن است کوچکترین آسیبی به تو برسانم بلافاصله در آنها تجدید نظر می کردم و با تمام وجودم می کوشیدم که تو را از هر صدمه ای حفظ کنم.
اریک مکث کوتاهی کرد و بعد با صدایی آرام نجوا کرد:
- می دانم که تو کاملاً حق داری که به من اعتماد نداشته باشی و نگران چگونگی گرفتن تصمیمهای مشترکمان باشی، اما من به تو قول می دهم که پس از این مرتکب اشتباهی مانند اشتباهم در روابط اخیرمان نشوم و هرگز به جای تو تصمیم نگیرم.
اریک بی قرار و مشوش به لی لی که همچنان که سرش را پایین انداخته و به دستهایشان که بر روی هم قرار داشتند می نگریست در سکوتی سنگین غرق شده بود نگاه کرد. هیجان انتظار و هراس از جواب منفی دختر با اراده و سخت گیر دیوانه اش می کرد.
اندکی بعد لی لی نگاهش را از روی دستهایشان برداشت. او نفس عمیقی کشید و در عوض به رو به رویش و بالا نگاه کرد؛ درست مثل اینکه از ورای سقف ساختمان بیمارستان و ابرهای خاکستری که فراتر از آن آسمان را پوشانده بودند می توانست آسمان دوردستها و ستاره هایش را تماشا کند. لحظاتی بعد لی لی با صدایی حزن آلود و مرتعش پرسید:
- اگر پاسخ من به درخواستت منفی باشد آیا بریتانیا را ترک خواهی کرد؟
- نه... آنجا نه...
و بعد به کنار خودش روی تختخواب اشاره کرد:
- لطفاً اینجا بنشین.
ایلنا نگاهی به اریک کرد و در حالیکه گونه هایش مرتبه ای دیگر گلگون می شدند از این حرکت او به خنده افتاد:
- درست مثل بچه ها شده ای!
اریک لبخند تلخی زد و با اشارۀ سر بار دیگر درخواستش را تکرار کرد. لی لی به کنار او بازگشت و با احتیاط بر لبۀ تختخواب نشست. اریک دست گرمش را بر روی یکی از دستهای لی لی گذاشت و لی لی که حالا بار دیگر متوجه تب بالای او شده بود با ناراحتی آه کشید:
- هنوز هم در تب می سوزی.
اریک کوشید که به بحث سابقشان بازگردد:
- من خوبم... لی لی لطفاً سوالم را جواب بده...
ایلنا لبخند کوچکی زد:
- ما تا امروز هرگز در این مورد صحبت نکرده ایم... من باید داستان احساسهای تو را از پدرم می شنیدم... ریچارد باید برای نجات تو به دنبال من می فرستاد ... و تو ناگهان به من پیشنهاد ازدواج می دهی و انتظار داری که درخواستت بلافاصله پاسخ داده شود؟!
اریک با خجالت چشمهایش را بست. او در حالیکه قرمز می شد سرش را به سوی دیوار گردانیده دست آزادش را مقابل دهانش گرفت و به سرفه افتاد. لی لی با نگرانی به سوی او خم شد. اریک در میان سرفه هایش گفت:
- من خوبم... لطفاً نگران نباش.
اندکی طول کشید تا سرفه های او تمام شدند. او سرانجام بر خودش مسلط شده به سوی لی لی برگشت؛ ایلنا با نگرانی به وی نگاه می کرد. اریک آرام پاسخ داد:
- ایلنا می دانم که از روند اتفاقها ناراضی هستی... و می دانم که مرا در این مورد مقصر می دانی... حتی خود من هم حالا که به جریان اتفاقهایی که در چند ماه اخیر افتاده اند فکر می کنم خودم را بخاطر بسیاری از تصمیمها و رفتارهایم ملامت می کنم. اما دست کم لطفاً از من بپذیر که تصمیمهایی که من در این ماجرا گرفتم همگی از سر احترام برای تو و بخاطر حفاظت از تو و روابط خاص میان ما دو نفر بوده اند.
ایلنا چشمهایش را تنگ کرد:
- بخاطر من و حفاظت از من؟!
اریک دست آزادش را در هوا تکان داد:
- عزیزم خودت جوابت را می دانی... ما دو نفر در یک عمارت زندگی می کردیم... از هر نظر به هم نزدیک بودیم... و من پدر تو را پدر خودم نیز می دانسته و می دانم... آیا لازم است توضیح بیشتری بدهم؟
ایلنا نفس عمیقی کشید:
- و تو تصمیم گرفتی که در نقش هر دو نفر در این رابطه ظاهر شوی، به جای من فکر کنی، تصمیم بگیری و تصمیمهایت را به اجرا بگذاری... و حالا از من انتظار داری که ناگهان وارد ماجرا شده تصمیم بگیرم و به درخواستت پاسخ بدهم؟ چرا این بار هم خودت به جای من تصمیم نمی گیری، تو در این کار مهارت بالایی داری!
اریک همچنان که در چشمهای جدی و اندکی آزردۀ لی لی خیره مانده بود نفسش را در سینه حبس کرده لبش را گاز گرفت. پس از سکوتی نسبتاً طولانی اریک دهانش را گشود تا از خودش و رفتارش دفاع کند اما بدون آنکه کلمه ای بر زبان بیاورد دوباره دهانش را بست؛ حقیقت اینجا بود که جوابی در مقابل گلایۀ به جای لی لی نداشت.
لی لی که متوجه پشیمانی و عجز اریک شده بود نفس عمیقی کشید و آرام گفت:
- اریک می دانم که تو در این ماجرا هرگز قصد ناراحت کردن و یا تحقیر مرا نداشته ای... اما خوب می دانی که استقلال فکری و آزادی در تصمیم گیری از ارزشمندترین نیازها و اصول زندگی من هستند... اگر من با درخواست ازدواج تو موافقت کنم چطور می توانم اطمینان داشته باشم که در فراز و نشیبهای زندگی مشترکمان تو باز هم به تنهایی و به جای من فکر نمی کنی و تصمیم نمی گیری؟
اریک در حالیکه گونه های تبدارش حتی قرمزتر از قبل شده بودند چشمهایش را بسته نفس عمیقی کشید... او به زحمت آب دهانش را فرو داد و مرتبه ای دیگر به خاطر سوزش شدید گلویش به سرفه افتاد. لی لی بی درنگ از جایش برخاست و لیوانی آب برای اریک آماده کرد. اریک چشمهایش را گشوده بود و در حالیکه دستمالی مقابل دهانش گرفته بود و می کوشید سرفه هایش را آرام کند با چشمهایش حرکات او را دنبال می کرد.
- اریک... آیا همه چیز مرتب است؟
اریک با شنیدن صدای لطیف ایلنا به خود آمد:
- البته عزیزم...
و بعد سرش را با ناراحتی غریبی تکان داد:
- بعداً برایت تمام ماجرا را تعریف خواهم کرد شاهزاده خانم.
ایلنا با دلتنگی در چشمهای اریک نگاه کرد:
- تصمیم داری از این به بعد مرا "شاهزاده خانم" صدا کنی؟
لبخند از چهرۀ اریک پاک شد و جایش را به حالتی جدی اما اندکی آشفته و حتی دستپاچه داد. لحظه ای بعد مرد جوان آرام گفت:
- نه برای همیشه....
او مکث کوتاهی کرد و با خودش کلنجار رفت... لی لی که از حالت منقلب و دگرگون اریک سرگشته شده بود با شگفتی به او نگریست. اریک پا به پا شده به زحمت آب دهانش را فرو داد... هنگامی که اندکی بر خودش مسلط شد و همچنان که چشمهای عمیق و نافذش را در چشمهای معشوقه اش دوخته بود نجوا کرد:
- فقط تا زمانی که به من اجازه بدهی تو را "ملکه ام" صدا کنم...
لی لی همچنان از خود بی خود در چشمهای اریک خیره ماند، چشمهایی که حالا نه تنها از احساسهای تازۀ عشق و ستایش پر بودند بلکه از همیشه گیراتر و حتی رمزآلود تر می نمودند... چشمهایی که انگار او را با قدرتی جادویی به سمت خود می کشیدند و در خود حل می کردند... لی لی بلافاصله متوجه منظور اریک شد اما چند ثانیۀ کوتاه طول کشید تا او توانست بر خودش مسلط شود و در مغزش درخواست مرد جوان را هضم کند و با آن کنار بیاید... او از خود بی خود نالید و همچنان که نگاهش را از اریک می دزدید و گونه هایش حتی گلگون تر می شدند خودش را کمی عقب کشید.
اریک مخالفتی نکرد، او بازوهایش را گشود تا لی لی از آغوشش خارج شود ولی نگاهش را بر صورت برافروختۀ وی قفل کرد. لی لی قدمی از او فاصله گرفت. او که سنگینی نگاه اریک را به خوبی بر روی خودش احساس می کرد به ناچار چشمهایش را بست و نفس عمیق و سنگینی کشید. لحظاتی در سکوت سپری شدند. سرانجام لی لی بدون آنکه چشمهایش را بگشاید آرام زمزمه کرد:
- اوه خدایا... تو سرانجام ...
اما نتوانست سخنش را تمام کند. لحظه ای بعد صدای آرام اریک او را به خود آورد:
- ایلنا، آیا واقعاً غافلگیر شدی؟!
لی لی چشمهایش را گشود و نگاه محزون و پر از شرمساریش را در چشمهای اریک دوخت. او سرش را به معنی نفی تکان داد و نجوا کرد:
- می دانستم که از من درخواست ازدواج می کنی...
اریک نفس عمیقی کشید:
- در این مورد به دقت فکر کرده ای، این طور نیست؟
لی لی سرش را تکان داد:
- البته...
اریک با صدایی که به سوی خفگی می رفت پرسید:
- آیا جوابی برای درخواستم یافته ای؟
یکبار دیگر چشمهای لی لی در چشمهای اریک گره خوردند و خودش در نگاه مرد جوانش طلسم و جادو شد... یکبار دیگر سکوت در اتاق کوچک حاکم شد.
اندکی بعد لی لی به خودش آمد... او انگار که موضوع بسیار مهمی را فراموش کرده باشد با ناراحتی تکانی خورد:
- اریک... تو باید به تختخوابت باز گردی... هنوز هم تبت بسیار شدید است.
اریک با تشویش و دستپاچگی نالید:
- لی لی پاسخم را ندادی!
ایلنا بازوهای او را گرفته وی را به سوی تختخوابش راهنمایی کرد:
- قبل از هر صحبت دیگری باید به تختخوابت بازگردی و کمی استراحت کنی... اگر وضع جسمیت از چیزی که هست بدتر شود من هرگز خودم را نخواهم بخشید.
از صدای نالۀ خفۀ لی لی و عضلات مثل سنگ منقبض شدۀ دختر جوان اریک متوجه ناراحتی عمیق لی لی شد. او بی درنگ لی لی را بر زمین گذاشته برخلاف میل قلبیش معشوقه اش را رها کرد و از او کمی فاصله گرفت... دو دلداده در سکوت در چشمهای یکدیگر خیره شدند...
چشمهای اریک پر از عشق، قدردانی و البته بیماری بودند و چشمهای خیس لی لی پر از سرگشتگی، شرمساری و اندکی ترس. اریک از سر دستپاچگی سرفۀ کوچکی کرد و با صدایی گرفته زمزمه کرد:
- واقعاً متاسفم اگر با زیاده رویم آزارت دادم... و به خصوص امیدوارم که باعث ابتلای تو به این بیماری لعنتی نشده باشم...
و بعد با صدایی که به وضوح لرزید اضافه کرد:
- عزیزترینم...
او سپس خم شده موهای لی لی را بوسید... وی اندکی درنگ کرد و با خودش کلنجار رفت تا از معشوقه اش فاصله بگیرد... لحظه ای بعد او در مقابل تمنایی که تمام قلب و ذهنش را پر کرده بود تسلیم شده آرام بازوهای فرشتۀ زیبایش را در دستهایش گرفت و فشرد و او را کمی به سمت خودش کشیده بار دیگر در آغوش گرفت. اما این مرتبه صورتش را از لی لی گردانید مبادا دختر جوان را به بیماری مبتلا کند و در عوض گونه اش را بر سر و موهای لی لی تکیه داد.
لی لی سرش را پایین انداخته چشمهایش را نیمه بسته کرده بود. حتی از روی لباس هم حرارت بدن گرم اریک را بر پوست بدنش و سوزش حاصل از جریان قوی خون را در زیر پوست گونه های برافروخته اش احساس می کرد... ایلنا به زحمت آب دهانش را فرو داد؛ او اگرچه در ذهنش از روی منطق تصمیم گرفته بود که اجازه دارد خویشتنداریش را کنار بگذارد و به عشق مرد محبوبش تن بدهد اما در روح و قلبش همچنان بندۀ در بند سنت گرایی و پرورشش بود و از آنچه که دقایقی پیش رخ داده بود احساس شرمساری می کرد. او کوشید که احساس عذاب وجدان را از ذهنش بیرون کند و در نتیجه شعری آرام در ذهنش ترنم یافت؛ لی لی از خود بی خود زیر نفسهای به شماره افتاده اش زمزمه کرد:
- و حتی سکوت زبانی یافت
تا وجودم را در تمام طول تابستان تسخیر کند
"معمایی که حتی طبیعت از حل آن عاجز ماند
هیچ نبود به جز داستان عشق پنهان..."
بر خلاف انتظار او اریک شعر را شنید؛ مرد جوان نفس عمیقی کشید و در جای خود نجوا کرد:
- شعر زیبایی بود... آن را کجا شنیده ای شاهزاده خانم؟
ایلنا با تعجب خودش را کمی عقب کشید و به اریک نگریست و اریک هم در نتیجه به سوی او برگشته با مهربانی و عشق به وی لبخند زد. ایلنا لحظه ای مردد ماند و سرانجام آرام زمزمه کرد:
- درست به خاطر نمی آورم... قسمتی از یکی از شعرهای "جان کلر" (۱) است که مدتی پیش تصادفی خوانده ام.
ایلنا مکث کوتاهی کرده نفس عمیق اما آرامی کشید. از آنجا که اریک همچنان ساکت بود لی لی ناخودآگاه افزود:
- این شعر اولین چیزی بود که به ذهنم رسید!
اریک از خود بی خود خندۀ تلخی کرد و پشت موهای لی لی را نوازش کرد؛ یکبار دیگر شعر "وقتی که از یکدیگر گسستیم" لرد بایرون در ذهنش زنده شد. تصادف عجیبی بود؛ او و لی لی هر دو ناخود آگاه به بخشهایی از دو شعر فکر کرده بودند... یکی از شعرها در مورد معمای عشق پنهان بود و دیگری در مورد تلخی شکست عشق و وداع. اریک ناخودآگاه اندیشید؛ شاید هم هیچ تصادفی در کار نبود... مغزهای آن دو به طرز غریبی هماهنگ و همسو با یکدیگر کار می کردند. تعجبی نداشت که او این طور شیفتۀ لی لی و شخصیت و افکارش بود.
(۱) John clare